تخم مرغیه


چیست دانشجو بجز راز بقای تخم مرغ؟

در دلش هرگز نگیرد عشق جای تخم مرغ

حضرت والا جناب شاه سلطان تخم مرغ

شاه شاهان است و دانشجو گدای تخم مرغ

این غذا هر وعده با یک چهره ظاهر می شود

از خورشت زرده تا لازانیای تخم مرغ

گاه املت می شود گه نیمرو گه آب پز

جام صد رنگ است این! جانم فدای تخم مرغ

قلب دانشجو شبیه آینه ست و توی آن

هیچ چیزی نیست غیر از اشتهای تخم مرغ

ما تمام قشر دانشجو شهادت می دهیم

ما نمی خواهیم چیزی در ازای تخم مرغ

صادرات تخم مرغ عین فرار مغزها ست

چاره ای باید بر این "نشت نشا"ی تخم مرغ (1)

در میان شانه ای دیدم چهل یاقوت را

مرحبا بر گوهر بی ادعای تخم مرغ

قدر او را کس نمی داند ولی با این وجود

از نجابت در نمی آید صدای تخم مرغ

دامن از کف می رود وقتی که با چشم دلم

می شوم مبهوت خیز و انحنای تخم مرغ

هیچ فرقی نیست بین زیر و روی خط فقر

فقر را در می نوردد کیمیای تخم مرغ

گر چه می گردد گران اما خدا را شکر کن

بیش از این ها چون که می ارزد طلای تخم مرغ

غالبا حس می کنم از نان شب واجب تر است

می گذارم پیتزا را نیز لای تخم مرغ

عاشقم بر لطف و بر قهرش از اعماق وجود

هست روز و شب مرا در سر هوای تخم مرغ

نور چشم ماست این سرمایه بی انتها

می زنم بر چشم هایم توتیای تخم مرغ

همچو خورشیدی میان ابر پنهان گشته است

زرده در لای سفیده در ورای تخم مرغ

وای از آن روزی که ناغافل بیفتد بشکند

می شود دنیا دگرگون در عزای تخم مرغ

درد من درمان ندارد در پی درمان مباش

می کنم قدقد چو هستم مبتلای تخم مرغ

گر چه می گویند از ما تحت یک مرغ آمده ست

کم نخواهد گشت چیزی از بهای تخم مرغ

اینکه او اهل کجا باشد چه فرقی می کند؟

کس نیابی کاو نباشد آشنای تخم مرغ

اول او بوده ست یا مرغ؟ این سوالی ساده است

مرغ چیزی نیست غیر از ردپای تخم مرغ

چند دانشمند توی مصر پیدا کرده اند

داخل اهرام چندین مومیای تخم مرغ

بینی رستم به خاک آلوده می شد گر که بود

در میان هفت خانش اژدهای تخم مرغ

ای که گفتی هست در دستت کلید اعتدال

هست در کابینه ات ای دوست جای تخم مرغ؟

گر نباشد با تو من هرگز ندارم هیچ کار

نیست اصلح هیچ کس در پیش پای تخم مرغ

حق مطلب هر چه می گویم نمی گردد ادا

من زبانم ناتوان است از ثنای تخم مرغ

می شود تعریف عالم توی مختصات آن

چیست دانشجو بجز راز بقای تخم مرغ؟

----------------------------------------------------------------------------------------------------

1) نشت نشا نام کتاب رضا امیرخانی است در باب فرار مغزها

در نکوهش مجدد فرار مغزی

به کجا چنین شتابان ای مغز؟ به تو احتیاج داریم اینجا

تو اگر روی به جایت چندین غم لاعلاج داریم اینجا

مغزها منبع ثروت هستند که خوراکشان کتاب است، کتاب...

جای هشتاد و سه تا جلد کتاب ،دو سه نسخه گاج داریم اینجا

تو بمان تنها با من تو بمان، تو بخوان تنها با من تو بخوان

شجریان اگر از ایران رفت ،اقلا سراج داریم اینجا

به تو یک زمین مفتی بدهیم و اشانتیون دو تا دانه درخت

که کنار هر عدد سیم پیام ،دو سه تا "دو کاج" داریم اینجا

بحث ما بحث شکم نیست ولی ما در این بحث سخن ها داریم

مثلا باقلوا یا قطاب مثلا کماج داریم اینجا

توی این مملکت آزادی هست ،توی آن نیز دو تا دروازه

این که سهل است ،که ما استقلال ،در ازای تاج داریم اینجا

و اگر که هشت سالی یک بار ،بزند جام جهانی برویم

به کمر بیشتر از هر حسی ،قر و اعوجاج داریم اینجا

به خدا قسم که یک خشت وطن نفروشم به دو خشت از خارج

دلمان خوش که چه ترکیبی شد ،دل و خشت و خاج(!) داریم اینجا

همه چیز وطنم روی حساب بوده و هست و پس از این باشد

به ازای هر پسر یک دختر دم ازدواج داریم اینجا

کلهم نسل جوان ایران ،هم زرنگند و هم نیرومند

علت اصلی آن هم پیداست :بله اسفناج داریم اینجا

بی خودی جو ندهید ای مردم گر چه یک ذره تورم بالاست

سر کوچه گوجه ی ارزان هست ،دو سه تا حراج داریم اینجا

و اگر درد شما فرهنگ است ،ما که در منطقه اول هستیم

مرکز دوبله ی بالیوود ،رامونا و راج داریم اینجا

اگر این عرصه ندیده ست به خود احدی شبیه مایکل جکسون

ولی این خاک مشیری دارد ، ولی ابتهاج داریم اینجا

نکن ای دوست فرار از وطنت، دلت اینجاست خودت می دانی

به کجا چنین شتابان ای مغز؟ به تو احتیاج داریم اینجا

دلبران (ترمیم شده!)

شعر زیر نقیضه ای ست بر غزل زیبای دکتر فاضل نظری

زمین از دلبران خالیست اما در خیابان ها

پر از دلبر نماهاییست در انبوه انسان ها

سر و هیکل شبیه حضرت باربی و موهاشان

در انواع مدل ها، گیس یا فر یا پریشان ها

به قدری گشته کوته دامن دلبرنما ها که

به سختی می رسد دستان ما دیگر به دامان ها

کتایون ها کتی گشتند و آزیتا شده آزی

و سوسن ها مبدل گشته امروزه به سوزان ها

میان کله ی سوزان خیال بچه داری نیست

چرا افتاده آفت در میان نسل مامان ها

اتوی مو شده عنوان بحث نیمی از نسوان

شده افسانه آش کشک نذری توی قزقان ها

نه دیگر قرمه سبزی می شود پیدا نه ته دیگش

امان از دست همبر ها و برگرها و لازان ها!

پدر جان ظرف می شویند و مادر طفلکی دارد

برای خرج خانه می نشیند پشت فرمان ها

گمانم در میان فیلم ها هم لاله و مرجان

گرفته جای قیصرها و حتی جای فرمان ها

سبیل مرد امروزه نماد هیچ چیزی نیست

که می سنجند مردان را فقط با مارک تمبان ها

نه تنها مردی و مردانگی از رونق افتاده

که شل گشته ست بیش از پیش حتی دین و ایمان ها

چه ایام خوشی بود و چه دوران بدی حالا

که بعضا می فروشند عشق را توی خیابان ها

ندارد Ctrl-Z زندگی تا باز برگردیم

خدا ما را ببر لطفا به آن ایام و دوران ها


کاندیدای مورد نظر


قول دادی مملکت را چون گلستان می کنی

هر چه با ما این نفرموده شما آن می کنی

سفره ی ما را که در آن نیست چیزی جز کپک

از کپک ها پاک کرده توی آن نان می کنی

چون پرستیژ ریاست ،آبروی ملت است

موی خود را گاه فر گاهی پریشان می کنی

گفته ای چندی است بر مردم ستم ها رفته است

این ستم ها را تو می آیی و جبران می کنی

چون "بهار" امروزه رمز فتنه ای پیچیده است

کارهای مختلف را در زمستان می کنی

قیمتِ روز پرایدِ صفر مثل زانتیاست

قیمت آن را دوباره مثل پیکان می کنی

ران مرغ از جان انسان ارزشش پیشی گرفت

گفته ای فکری به حال قیمت ران می کنی

مشکل ران را که حل کردی کمی تا قسمتی

بعد هم فکری به حال شان انسان می کنی

نیست آزادی بجز برجی و استادیومی

صورتی دیگر از آزادی نمایان می کنی

کشور ما مثل سومالی شده از هر نظر

کشور ما را دوباره مثل ایران می کنی

گشته این مدت دهان ملت ما آسفالت

دلخوشم می آیی و آن را اتوبان می کنی

عکس و فیلم و غیره رو کردن از این و آن بد است

عکس و فیلم و غیره را یک گوشه پنهان می کنی

هر وزیری لااقل یک سال می ماند وزیر

با مدیران مشورت تا حد امکان می کنی

کار ما نسل جوان امروزه ول چرخیدن است

چاره ای بر مشکل کار جوانان می کنی

ما به غیر از نفت ،بیش از صد هنر داریم پس

صادرات غیر نفتی را دو چندان می کنی

روستای ما چه کم دارد خدایی از کرج

مرحمت فرموده و آن را هم استان می کنی

گفتم آخر از کجا معلوم کاری می کنی

رو به من کردی قسم خوردی به قرآن می کنی

پس کجا قایم شدی آخر چرا این قدر پس

کاندیدا بودنت را دیر اعلان می کنی؟؟؟

مجله رشد جوان

بیش از یک ساله که توی مجله رشد جوان قلم می زنم.یه صفحه به اسم طنز منظوم.

تصمیم گرفتم چند تا از کارهای چاپ شده توی این یک سال رو اینجا بذارم تا نظر دوستان رو جویا بشم.



آقا پسر

عرض خواهم کرد اینجا ماجرائی مختصر

ماجرای جالب سن بلوغ یک پسر

این که ترکیب تمام چهره اش قاطی شود

هیکلش مانند یک ماشین اسقاطی شود

پشب لب هایش بروید سبزه مثل سبزه زار

صورتش هم می شود چیزی شبیه انفجار

می شود اندازه یک هندوانه بینی اش

آن چنان که از دو فرسخ دورتر می بینی اش

ناگهان سر می زند در صورت مانند ماه

جوش های مهربان سر سفید و سر سیاه

جوش های نازنینش را بترکاند اگر

جای آن ها در می آید جوش های بیشتر

روحیاتش هم دگرگون می شود یک مرتبه

راه ششصد ساله را طی می نماید یک شبه

فرم و آهنگ صدایش مثل بابا می شود

چشم و گوشش هم به بعضی چیز ها وا می شود

الغرض هرچند این ایام دارد دردسر

یک "پسربچه" پس از آن می شود "آقاپسر"



جزوه نویس

بنده یک جزوه نویس مبتحر بودم

جزوه هایی همه خوشگل همه چون باقلوا

جزوه کل دروس از عربی تا ورزش

کپی از تک تکشان حکم طلا داشت!طلا!

آخر ترم همه در به در من بودند

تا ببینند رخ دفتر زیبای مرا

از صمیم دلش احوال مرا می پرسید

آن که در مدت یک سال نمی شد پیدا

من اگر جزوه خود را ندهم نامردی است

و اگر جزوه به آن ها بدهم واویلا!

دفترم می رود و تا که به دستم برسد

صفحاتش همگی گم شده و پخش و پلا

پاره های تن من پاره شوند و تنشان

زخمی از لکه چای است و اضافات غذا

عهد کردم که دگر جزوه خود را ندهم

ای رفیقان گرامی ، بله حتی به شما


وصيت فوتبالي

بنده كاپيتانم و دارم وصيت مي كنم

بعد من از تيممان بايد پرستاري كنيد

من دو هفته مي روم مشهد در اين مدت شما

از كتاب و مدرسه اعلان بيزاري كنيد

بچه هاي تيم من مردان ميدان نبرد

در محله مثل سابق مردسالاري كنيد

فوتبال اين محل بي تيم ما يعني زرشك

بابت اثبات اين فرضيه همكاري كنيد

غير اصغر هيچ كس دروازه بان تيم نيست

با دفاع خوب ، او را دائما ياري كنيد

خط حمله با كسي شوخي ندارد هيچ وقت

از قبول رشوه مثل مرد خودداري كنيد

Fair play مال شماها نيست مال  بچه هاست

مثل سربازان جان بر كف كتك كاري كنيد

ساعت سه توي كوچه وقت بازي كردن است

با صداي نعره ي خود مردم آزاري كنيد

با تنه يا تكل يا حتي نشد مشت و لگد

توپ را هر طور شد بايد نگهداري كنيد

در تنش هايي كه گاهي در زمين رخ مي دهد

هي تمارض كرده و اظهار بيماري كنيد

تور دروازه براي پاره كردن خلق شد

با سوبا و کاکرو همزاد پنداري كنيد

تا دو سال بعد قطعا ليگ برتر مي رويم

شايد اين مدت شما احساس دشواري كنيد

الغرض در اين دو هفته در سفر هستم ولي

واي و واويلا اگر يك احظه كم كاري كنيد


تیم تقلب

با حالت بین خشم و تهدید              

دیروز پدر ز بنده پرسید

آخر تو چرا چنین عجیبی؟               

بر لفظ "چنین" نمود تاکید

یک بار علوم می شوی بیست         

یک بار ولی چهار! تجدید!

تکلیف تو را و نمره ات را                 

در نسل بشر کسی نفهمید

گفتم عصبی نشو پدر جان              

هر نمره من بدون تردید

وابسته به این یکی دو اصل است               

شخص بغلی ،  زاویه ی دید

از همت همکلاسیان بود                

هر نمره من که گشت تولید

یک روز سر کلاس چیدیم                

با صد هنر و هزار تمهید

ترکیب مناسب تقلب                     

با شرکت جمعی از اساتید!

یک تیم دقیق کارشناسی               

هم از نظر power هم speed

تدبیر شبیه جنگ رستم                  

ترکیب چنان رئال مادرید

استاد که جابجایمان کرد                 

از پایه بنای کار پاشید

من هفت شدم به لطف فرشاد                  

هفده شد علی به لطف فرشید                 

 

نوروز در آنگولا

باغبان در آنگولا گر صحبت گل بایدش

زیر خرج فندق و پسته تحمل بایدش

عیدی و یارانه اش را جمع کرده روی هم

با دو سوم از پس اندازش که افتاد از قلم

تا زبانم لال اگر مهمان بیاید پشت در

آبرو داری کند در حد خیلی مختصر

چون که مهمان نیم کیلو پسته از آجیل خورد

باغبان چیزی نگفت و سکته کرد افتاد مرد

البته اینها که گفتم هست مال آنگولا

آدمی اصلا دلش سوزد به حال آنگولا

کوری چشم تورم باز می آید بهار

خوش به حال روزه دار و خوش به حال روزگار

خوش به حال ماهی سرخی که توی تنگ آب

بی خبر از خارج تنگ است و آن وضع خراب

هر کسی غیر از هوا و آب چیزی می خورد

زیر بار آن گرانی تسمه ی او می برد

مردم از این وضع عالی قدردانی می کنند

جیب های پاره را خانه تکانی می کنند

البته این ها تماما هست مال آنگولا

آدمی اصلا دلش سوزد به حال آنگولا

هفت سین در این شرایط شوخی با مزه ای است

ما نفهمیدیم آخر حکمت این قصه چیست

خودبخود هی سبزه توی سفره هاشان سبز شد

سرکه هم حتی گران شد حق سکه نقض شد

در کنار هفت سین و لحظه های شاد عید

دیده شد مردی سماقی را به شدت می مکید

من نمی دانم دعاهاشان چرا درگیر نیست

سیر می خندد به این که جز خودش کس سیر نیست

سال نو یعنی که روز از نو و روزی مثل قبل

پس حواست جمع باشد تا نسوزی مثل قبل

باز دارد می شود تحویل، سال آنگولا

آدمی اصلا دلش سوزد به حال آنگولا

تهران نامه

خوشا شهری که جویش پر ز موش است

از این رو دائما در جنب و جوش است

در آن انواع موش و گربه داریم

و می خواهیم میگ میگ هم بیاریم

در اینجا کار یک امر اساسی‏‏ ست

گدایی شغل خیلی با کلاسی‏ ست

فروش فال حافظ دور میدان

فروش لنگ و گل توی اتوبان

جهنم با مجازاتی الیم است

اتوبانی که نام آن حکیم است

تمام عمر من در آن هدر شد

در آن زایید گاو من ،پسر شد

به این وضع طربناک رمانتیک

چه می گویند؟ بحران ترافیک

برای این که این بحران شود حل

به راه افتاد یک BUS مجلل

خودش قرمز بلیتش بود کارتی

به آن گویند در خارج BRT

خلایق رو به سوی BUS کردند

فشار قبر را احساس کردن

چنان آمد فشار از پیش و از پس

که حاصل گشت پیوندی مقدس

در آن اثنا یکی زاد و دو تا مرد

خلاصه برج آزادی ترک خورد

چه ترس از اینکه ریزد برج شهیاد؟

به جای آن بنا کردیم میلاد

که هم زیباست هم خیلی طویل است

نمادی جاودان از دسته بیل است

نمی بینی خمار و مست این‏جا

خلایق دینشان سفت است این‏جا

ندارم در خیابان اضطرابی

که دیگر نیست اینجا بدحجابی

خدایا سایه ی ون را نگه دار

که بی ون می شود ارشاد دشوار

پری رویان از اینجا کوچ کردند

پسر ها چشم خود را لوچ کردند

گناه از شهر تهران دور گشته

و این از لطف ماموران گشته!

اگر هم بگذریم از این مقوله

خیابان ها پر است از چاله چوله

تردد توی تهران کار فیل است

هوایش هم به شدت استریل است

هوای پایتخت از بس که خوب است

تمام شهر ترمینال جنوب است

بله بنزین از آنجایی که عالی‏ست

لذا آلودگی امری خیالی‏ست

خلاصه شهر تهران بس که ماه است

به شدت حال و روزش رو به راه است

 اسفند 91

دوباره طنز

برای طنز دلتنگم ولی طنزم نمی آید

به قول حضرت حافظ کمی تنبل شدم شاید

گمانم چشمه طنزم که می جوشید خشکیده

امان از این شتر وقتی که روی بنده خوابیده

شتر موجود بی رحمی است با یک ظاهر معقول

از آن روزی که او خوابید من بی حالم و بی پول

نه شغل آبرومندی نه حتی همسری دارم

من و این معده ی خالی، ویار بربری دارم

شتر تمثیل زیبایی است از اوضاع زیباتر

از این نرخ تورم یا از اخبار خوش کشور

سیاسی نیست حرف من و حتی اقتصادی نیست

ببین خوشحالم و اصلا تورم یا کسادی نیست

شتر هم حرف مفتی بود در رفت از دهان من

خدایا لال کن من را امان از این زبان من

ببین خندانم و سیرم نه دلگیرم نه اخمویم

خدا را شکر انگاری دوباره طنز می گویم

عذرخواهی از سعید نوری عزیز

سلام

تعدادی از دوستان به من گفتن که شعر قبلی که درباره مردن و این حرفاس موضوعش تکراریه.

من امروز به یک شعر استاد و دوست عزیزم شاعر طنز پرداز موفق آقای سعید نوری به شدت برخورد کردم و دیده م که بعله (!) اتفاقا آقای نوری قبلا چنین شعری رو خیلی زیباتر گفته بودند و احتمالا من جایی سهوا اون رو شنیده بودم و شعر مذبور رفته بوده تو ضمیر ناخودآگاه حقیر سراپا تقصیر و بعدا بنده به زبان خودم سروده امش و خیلی هم با خودم صفا کرده م که شعر گفته ام :)

حالا ضمن عذرخواهی از آقای سعید نوری شعر زیبا و استادانه ایشون رو برای استفاده شما نقل قول می کنم

«وصیت نامه»

یادتان باشد اگر مُردم عزاداری کنید

بر سر و صورت بکوبید و خود آزاری کنید

آبروها برده اید از من در ایام حیات

لا أقل حا لا که مردم  آبرو داری کنید 

من که می دانم در آنجاتان عروسی ها به پاست!

لا أقل در مجلس ختمم کمی زاری کنید 

می کنم تقدیمتان متن وصیت نامه را

تا پس از اجراش احساس سبکباری کنید

اول اینکه در شب هفت و چهل هنگام شام

باید از آوردن اولاد خود داری کنید 

شام ختم دوستانم هیچ تعریفی نداشت

ران و سینه ی مرغ ما را خوب سوخاری کنید 

وای اگر گردو نباشد لای خرماهای من !

فکر خرما و خطیب و مسجد و قاری کنید 

ثانیاً مشکی بپوشید و چهل شب ریش را

تا به زانو هم اگر آمد پرستاری کنید 

از وصال تیغ و صورت ما معّذب می شویم

فوق فوقش ریش را یک ذرّه ستاری کنید 

ثالثاً حج و نماز و روزه ی سی سال را

باید از شیخی برای من خریداری کنید 

رابعاً یک عده بازاری طلب کار منند

باید از بازاریان اعلام بیزاری کنید 

البته اول بپردازید اقساط مرا

بعد از آن اعلام بیزاری ز بازاری کنید 

خامساً از شعرهای من کسی حظّی نبرد

مردم کج ذوق را در فهم آن یاری کنید

یکدگر را از چه رو جر می دهید ای دوستان؟

بر سر نعشم نباید نابهنجاری کنید

من به کل ّمردم ایران تعلّق داشتم

پس برایم چاله ای مرغوب حفاری کنید

بوی گند لاشه ام پیچید در گوش فلک

شاعرم  برگ چغندر نیستم  کاری کنید

شستشوی مرده آن هم پیش چشم دیگران؟

وای اگر با نعش من اینگونه رفتاری کنید

شیخ فضل الله نوری را به دار آویختید

لا أقل از نوری شاعر هواداری کنید

من نمی خواهم خیابانی به نام من کنند

نام ما را روی سنگ قبر حجاری کنید

اعتماد کاملی دارم به زن اما شما

نشنوم با همسرم یک لحظه غمخواری کنید

از فشار قبر می ترسم سپیدی کفن

زرد گردد رنگ آن را کاش زنگاری کنید

مثل سگ می ترسم از کنکور تشریحی مرگ

ای نکیر و منکر شبکار عیّاری کنید

مرگ در راه است ای دختر پسرهای جوان

قبل هرگونه تماسی صیغه ای جاری کنید

با زبان خونچکان داس ، عزرائیل گفت:

روح را باید برای مرگ پرواری کنید

عرضمان را درز می گیریم با این توصیه

ملت در صحنه استکبار آزاری کنید!

میراث ماندگار

اگر مردم نمی خواهم بمیرید              به جای آن برایم زن بگیرید

زنی زیبا و خوش برخورد و دلسوز         بیاید بر مزارم هر شب و روز

زند خود را ز داغ بنده بسیار               بکوبد کله  اش را هی به دیوار

به روی صورتش جای کبودی              در آید چشم مردم از حسودی

اگر مردم برایم گل بیارید                    درخت کاج بر قبرم نکارید

چرا؟چون طاقت این را ندارم               که آید ریشه اش توی مزارم

به قدر کافی آنجا آنجا تنگ و تار است   درخت کاج رویاندن چه کار است؟

الهی که شما هرگز نمیرید                برای من مراسم ها بگیرید

مراسم های خیلی آبرومند                برای تازه مرحوم برومند

خریداری شود حلوای بسیار               بگیرید از دو هفته قبل تالار

شود دعوت تمام فک  و فامیل            به صرف شام و شیرینی و آجیل

هوای سالنش بسیار مطبوع              ورود طفل یا نوزاد ممنوع

مقادیر کمی هم قرض دارم                که بر دوش شماها می گذارم

نماز و روزه صد سال من را                 خریداری کنید از حاجی آقا

ولی ای دوستان وقتی که رفتم          شما خواهید ماند و پول نفتم

رسد دست شما یارانه ی من            همین یک گوهر دردانه ی من

برایم فاتحه باید بخوانید                     در آن احوال قدرم را بدانید

درست روز دهم...

دلا بسوز خدا با تو مهربانی کرد

از عشق قلب زمین را هم آسمانی کرد

گلی به آدمیان هدیه داد و لبخندی

و آدم از سر انصاف قدردانی کرد

هنوز مانده بفهمیم عشق یعنی چه...

دلا بسوز که در پیش آب گل پژمرد

هزار مرتبه شیطان در این مناقصه برد

خدا عذاب فرستاد و هدیه خود را

درست روز دهم  پس گرفت و با خود برد

هنوز مانده بفهمیم عشق یعنی چه...

زمین ز گردش بی حاصلش خجل شده بود

و لحظه از خط تاریخ منفصل شده بود

دلا بسوز که آتش به پا کنی ،امروز

خدا گریست و خاک کویر گل شده بود

هنوز مانده بفهمیم عشق یعنی چه...

دلا بسوز که آدم هنوز آدم نیست

چنان غمی است که پیشش غم دگر غم نیست

هنوز قدر خدا را کسی نمی داند

میان نسل بشر از تبار شر کم نیست

هنوز مانده بفهمیم عشق یعنی چه...

فشار تحریم

در پی انتخاب شایسته (؟) جناب اوباما به نظرم رسید بد نیس این شعرمو بذارم اینجا!

آخر ماه حس و حالی نیست

صحبتی نیست ، قیل و قالی نیست

آخر ماه بنده تحریمم

چون که در جیب من ریالی نیست

نان خشک و پنیر و آب روان

وضع من بهتر از سومالی نیست

پیش بقالی محل حتی

ارزشم قدر یک باقالی نیست

همسرم گفته گر چنین باشد

ماه دیگر ، مرا عیالی نیست

تلفن و آب و برق قطع شدند

جای شکر است خشک سالی نیست

گر که جویای حال من باشید

بهتر از حال بنده حالی نیست

چون که تحریم باعث رشد است

هر چه هم له شوم خیالی نیست

عاشق این فشار تحریمم

حال هم می کنم! ملالی نیست

حرف مفت است هر که می گوید

وضع من خوب نیست ، عالی نیست!

آن قدر رشد کرده ام که کسی

هم قد من در این حوالی نیست

فی المثل مدتی است منقل هم

هسته ای گشته و ذغالی نیست

بابت سوخت گردنم زیر

دین همسایه ی شمالی نیست

قصه ی دونگ یی شبیه من است

قصه ی من ولی خیالی نیست

شعر من دلپذیر و شیرین است

شاعرش اهل ماست مالی نیست

این هم از بحث جالب تحریم

نظری ،صحبتی ،سوالی نیست؟

مناظره بتن و فولاد

سلام به همه ی دوستان خوبم

ازتون عذر می خوام که مدت زیادی می شه وبلاگم رو با شعر به روز نکردم

واقعا درگیر کارای تحصیلیم بودم و هنوز هم البته هستم

چون گویا قسمت اینه که ارشد هم عمران بخونم.با یه شعر عمرانی سکوت این مدت رو می شکنم.

 

گفت فولاد بتن را روزی                  که تو این قدر چرا مرموزی؟

در کشش مثل لبو می مانی          در خمش هم که خودت می دانی

گفتی از علم تخطی نکنی             پس چرا کرنش خطی نکنی؟

تا مسلح نشوی از فولاد                تویی و این همه عیب و ایراد

غالبا کیفیتت پایین است               اصلا انگار که made in چین است

کنترل کرده کسی جان تو را؟          نسبت آب به سیمان تو را؟

آخر این قدر تخلخل از چیست؟        غالبا ویبره ات کافی نیست

چند هفته همه سرگردانند             تا عمل آوری ات گردانند

ناظر و کارگر و کارآموز                     آب باید بدهندت هر روز

حرف من را بشنو باور کن               برو ورزش بکن و لاغر کن

شده ابعاد تو بسیار زیاد                 مثلا تیرِ نود در هفتاد

سازه های بتنی سنگین است       سرعت ساختشان پایین است

در جوابش بتن آمد به سخن           گفت آخر تو چه دانی از من؟

گرچه از آبم و سیمانم و سنگ        هرگز اما نزنم مثل تو زنگ

بیخودی مثل تو کرنش نکنم            زیر هر بار کمانش نکنم

نیست فولاد خفن تر از من             من نمی ترسم از آتش اصلا

اتصالات درونت ناجور                     هیکلت پر شده از جوش غرور

سخنی بین من و بین تو نیست      هر چه باشد پی ات آخر بتنی است

اسامی راه‌یافتگان به مرحله نهایی هفتمین جشنواره طنز مکتوب


به گزارش دفتر طنز؛ دبیرخانه این جشنواره از راه یافتن 47 نفر از میان 314 شرکت کننده در این جشنواره به مرحله نهایی داوری خبر داد.
بر این اساس، در این دوره از جشنواره از 337 اثر در بخش شعر؛ 10 اثر و  از 249 اثر در بخش نثر؛ 8 اثر برای ورود به مرحله نهایی از سوی هیات انتخاب معرفی شدند.

همچنین از 45 اثر ارسالی در بخش مقاله؛ 8 اثر و 291 اثر فرستاده شده در بخش داستان کوتاه؛ 9 اثر امتیاز لازم را به منظور گزینش نهایی کسب کردند.

در این میان از 66 اثر در بخش نمایشنامه؛ 7 اثر و 53 اثر در بخش کوتاه نوشت؛ 6 اثر، برای شرکت در این جشنواره معرفی شدند.
بنا بر این خبر از میان 47 راه یافته به مرحله نهایی جشنواره، 39 نفر مرد و 8 نفر زن هستند و بیشترین تعداد راه یافته از استان تهران با 14 نفر است، همچنین این استان عنوان بیشترین تعداد آثار ارسالی به دبیرخانه را با 327 اثر به خود اختصاص داده است.

گفتنی است، اسامی نفرات برگزیده هفتمین جشنواره طنز مکتوب در مراسم اختتامیه ای که 25 و 26 شهریور ماه در تالار اندیشه حوزه هنری برگزار می شود، اعلام خواهد شد.

برای دیدن عکس بزرگتر و واضح‌تر روی عکس کلیک کنید!


همدردی

خانه ای لرزید و سقفی ریخت، دیواری شکست

درد بارید و زمین از شرم در ماتم نشست

بیخودی این چیزها را آب و تابش می دهند

مشکل ما مشکلات دولت سوریه است


...


عده ای غرق غصه و دردند

پی نوزاد مرده می گردند

عده ای هم به جای همدردی

خنده بازار پخش می کردند

 

ماه روزه داری

اگر چه حاصل عمر من و شما شرم است

به این خوشیم که خیلی دل خدا نرم است

گرسنه ایم در این ماه روزه داری و باز

نگاه هرزه ی مان گوشه ای سرش گرم است

...

آدم ز هوس خلاص باید بشود

از بیخ خداشناس باید بشود

دست و سر و پا گناه می فرمودند

این معده چرا قصاص باید بشود؟

...

او را وسط پنجره پیدا کردم

خندید و من از دور تماشا کردم

دادند اذان و بنده افطارم را

با دختر همسایه ی مان وا کردم

...

اگر چه حافظ بسیاری از احادیث است

گمان بد نکنم دستیار ابلیس است

دوباره شد شب قدر و دو چشم حاج تراب

شبیه پوشک داداش کوچکم خیس است

...

ای محتکر عزیز ، دیگر چه شده؟

یک عمر دعای تو برآورده شده

وقتی که تو قرآن به سرت می گیری

انگار که قرآن به سر نیزه شده

...

با یاد گرسنه ها سحر می خوردیم

از شام و نهار بیشتر می خوردیم

از ترس گرسنگی ،بلا نسبتتان

تا خرخره مثل شخص خر می خوردیم

...

پاک و مجرد

ای که بر جنس مخالف متمایل باشی

پند من گوش بگیری اگر عاقل باشی

گر روی پاک و مجرد چو مسیحا به فلک

به از آن است که چون من متاهل باشی

بی دل و جربزه بگذار صدایت بکنند

شرط آزادگی آن است که بزدل باشی

اگر امروز دو تا مشکل کوچک داری

متاهل که شوی مخزن مشکل باشی

هر چه درد و مرض و مشکل و بیماری هست

آخرین ورژن آن را همه شامل باشی

پسرم خر نشوی مهریه ناقابل نیست

تو خودت بیشتر از مهریه قابل باشی

قورمه سبزی زن خانه لذیذ است ولی

بهتر آن است که قانع به فلافل باشی

برو و کیف جوانی ببر ای دیوانه

تا به کی در کف یک دختر خوشگل باشی؟

رسد آن روز که چون موزه ی عبرت گردی

اگر از پند من غمزده غافل باشی

رخت داماد فقط دیدنش از دور خوش است

ترس دارد که در آن شکل و شمایل باشی

تا که آقای جهانی برو آقایی کن

وای از آن روز که چون من خر منزل باشی


پ.ن: امروز برای اولین بار استاد زروئی نصرآباد رو از نزدیک دیدم و سلام و احوالپرسی و روبوسی و اینا...الان تو پوست خودم نمی گنجم.تو هوا دارم سیر می کنم :)

محراب فرشته‌ها

مدینه شهر تنهایی بود...پر از غم...از در و دیوارش غم می ریخت

اینجا خانه غریب ترین پیامبر دنیاست

این کوچه ها زمانی پر از صدای بازی های کودکانه حسن و حسین (علیهما السلام) بوده

درست همین حوالی اگه خوب دقت کنی بوی نان تازه هنوز از تنور خانه حضرت زهرا (س) به مشام می رسه...

وقتی با چشمای خودم می دیدم که بقیع، درست زیر آسمان خدا چقدر تنهاست و حتی به ما اجازه یه دل سیر گریه کردن رو نمی دن...

درد داشت.

چی می دیدم؟باورم نمی شد که این همون دریه که حضرت زهرا...اینجا محراب فرشته هاست

به دست باد خواهم داد امشب پیکر خود را

مگر پیدا کنم اینجا مزار مادر خود را

مرا راندند دیروز از بهشت جاودان و من

در این ویرانه می جویم بهشت دیگر خود را

محمد (ص) در مدینه یادگاری را به جا بگذاشت

به غیر از مسجد و محراب و عطر و منبر خود را

ولی افسوس این مردم مسلمانی نمی دانند

سپرده دست نااهلان محمد دختر خود را

در اینجا نیست غیر از خاک و خاک و خاک و خاک و خاک

و من با خاک پر کردم تمام دفتر خود را

اگر چه خاکیان هرگز تو را باور نمی کردند

ببین سر می برم پیشت تمام باور خود را

چنان مستم که می لغزد دلم می افتد از دستم

به روی خاک اندازند مستان ساغر خود را

اگر اشکی شود جاری در این ویرانه ها جرم است

به پشت بغض پنهان می کنم چشم تر خود را

تو آن خورشید تابانی که قدرت را ندانستند

شکستند این چنین مردم دل پیغمبر خود را

کنار کلبه ای غمگین که با اشک تو معنا شد

به پایت اشک می ریزم سلام آخر خود را

15 شعبان – مدینه منوره

مشکلات حاد

چند وقتی هست حالم مشکلات حاد دارد

مشکل من نیست. اصلا بخت من ایراد دارد

کلبه های روستایم زیر بار فقر له شد

در ازای آن تورم خانه ای آباد دارد

آن پلیس مهربانی که رفیق بچه ها بود

تازگی ها اخم کرده ، نیت ارشاد دارد

در تمام جنبه هایش شهر من دارد تعادل

در ازای هر مهندس یک نفر معتاد دارد

یک نفر می گوید اینجا غصه حرف خنده داری است

در ورای پوزخندش این قدر اسناد دارد

گفته در این چند ساله هر چه بوده خوب بوده

هر چه هم بد بوده ریشه در زمان ماد دارد

مشکلات ریز و گنده ،چاله های هر خیابان

 مثل صدها چیز دیگر ربط با موساد دارد

خواجه جان با نقش ایوان بیخودی بازی نفرما

وقتی اصلا این عمارت مشکل از بنیاد دارد

هر که را دیدم به شکلی خنده زد بر حال و روزم

خوش به حال آنکه چشمی کور مادر زاد دارد

گناه

چند وقتی است دل من به گناه افتاده

در کمند خم آن زلف سیاه افتاده

در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست

مثل عکس رخ پپسی که به ماه افتاده

دستشویی مدرسه

این یکی از شعراییه که برای مجلات رشد جوان گفته ام.

فکر کنید آدم بشینه به دستور سردبیر برای توالت مدرسه شعر بگه!


اینجاست دستشویی دلگیر و تنگ و تار

یک جایگاه امن به هنگام اضطرار

هر چند از صمیم دلش بو گرفته است

اندیشه های ناب میانش نهفته است

هر بار ذهن من شده درگیر یک سوال

مانند صرف ماضی اجوف در افتعال

آنجاست راه حل تمام سوال ها

ترکیب ها معادله ها احتمال ها

چون هست کل داخلش از لای در عیان

آدم معذب است کم و بیش توی آن

گاهی به گوش می رسد از داخلش صدا

از عقده های توی دل بنده و شما

پشت درش چقدر نوشتیم خاطره

بحث سیاسی و ادبی و مشاعره

تصویر قلب عاشق و یک تیر و یک کمان

حل سوال های خفن قبل امتحان

چیزی نوشت هر بشری تا در آن نشست

این مستراح نیست که دفترچه خاطره است

هم جای استراحت و هم محفل نشاط

تا خرخره پر است از انواع جامدات

هر روز هفته سقفش اگر می شود خراب

یا اینکه نیست در شکم آفتابه آب

هر چند نقش بسته به دیوار آن لجن

من دوست دارمش نه به اغراق...واقعا

بیچاره قفل درب قشنگش شکسته است

احساس می کنم که از این وضع خسته است

گاهی

این شعر از دوست عزیزم احسان میرزایی در دومین جشنواره شعر دانشجویان فنی و مهندسی با عنوان قاف حائز مقام اول در بخش شعر کلاسیک شد.هر بار که می خوانمش بیشتر به زیباییش ایمان می آورم.با خودم گفتم شما رو هم در لذتِ خوانش آن سهیم کنم.

دل کندن از سجاده آسان می شود گاهی

عید است و ابرویت نمایان می شود گاهی


عین القضات از شطح چشمانِ تو می گوید

عطار از بویت پریشان می شود گاهی


زیر غمت این شانه ها زلزال می خوانند

زیر غمت یک مرد ویران می شود گاهی


ای تار تار ِگیسوانت خواهر ِ باران

اینجا،در این ویرانه، طوفان می شود گاهی


تقویم های خوش حساب این را نمی فهمند

در اوج ِ فروردین ، زمستان می شود گاهی


از دست می رفتی و من آرام خندیدم

غم ، پشت ِ یک لبخند پنهان می شود گاهی


"الف-میم"

درد عجیب

دست در حلقه ی آن زلف دوتا نتوان زد

یک نفر نیست بگوید که چرا نتوان زد

من زدم هیچ نشد! تازه خوشش هم آمد!

پس بگو دست دقیقا به کجا نتوان زد؟

عده ای رابطه دارند در این حد با هم

تهمت عشق به این رابطه ها نتوان زد

عاشقی درد عجیبی است شبیه سرطان

که مثالش به هوس یا به هوا نتوان زد

شکم سیر نداری سفر عشق نرو

که در این راه پر از حادثه جا نتوان زد

فی المثل من! شده ام نوکر کت بسته ی زن!

رکب انگار بر این بخت و قضا نتوان زد

در ید اوست فقط کنترل تلویزیون

وقت سریال که شد ، راز بقا نتوان زد

دست پختش علنا رفته به مادر جانش

آن چنان است که یک لب به غذا نتوان زد

قیمت مهریه چون سر به فلک می مالد

زن عزیز است و او را فلذا نتوان زد

نوبت قسط که شد کلیه ات را بفروش

دست اما به النگوی طلا نتوان زد

همسرم مثل هیولاست ولی ایشان را

جز "خانم خوشگله" و غیره صدا نتوان زد

از بلایای طبیعی است زن اما نه! نیست!

تهمت بیخود و بیجا به بلا نتوان نتوان زد

فراخوان جشنواره شعر قاف

کانون اندیشه دانشجوی مسلمان و کانون ادبی دانشگاه صنعتی امیرکبیر
با همکاری حوزه هنری کشور برگزار می کنند


جشنواره شعر دانشجویان فنی و مهندسی کشور

قاف

متقاضیان می توانند حداکثر 5 اثر خود را در بخشی که مایل به شرکت در آن هستند ارسال نمایند

بخش های جشنواره : شعر کلاسیک ، نو ، طنز
هر فرد می تواند در چند بخش شرکت نماید.
به برگزیدگان در هر بخش جوایز نفیسی اهدا می شود.
موضوع ویژه: نیایش
لازم به ذکر است که شرکت کننده حتما باید دانشجوی یکی از رشته های فنی و در حال تحصیل باشد.
ذکر آدرس و شماره تلفن برای شرکت کنندگان الزامی است.
متقاضیان می توانند آثار خود را حداکثر تا 15 اردیبهشت به یکی از دو آدرس زیر ارسال نمایند :
asar@ghaf-festival.ir
ghaffestival@gmail.com

برای مادرم

فرا رسیدن ایام شهادت مهربان ترین مخلوق خدا حضرت زهرا(س) را به همه شیعیان تسلیت عرض می کنم


 

گفتند که مانده پشت در مادرمان

گفتند ولی نمی شود باورمان

مادر که به پشت در نمی ماند چون

با اوست فقط کلید قفل درمان

ماییم که پشت در گرفتار شدیم

ماییم که سنگ کوچه شد بسترمان

آن قدر گریستیم تا خشک شدیم

آب همه چشمه ها گذشت از سرمان

گشتیم ولی نبود مادر انگار

غیبش زده بود نیمه دیگرمان

مادر که نمی شود که پیدا نشود

ماییم که مفقود شده پیکرمان

او پر زده از غبار این قبرستان

ماییم که سوخته ست بال و پرمان

بیهوده برای چیست این آمد و شد

سر رفته امید اول و آخرمان

 

نوروز کارمندی

با آمدن بهار ما گل کردیم

یاد از گل و مرحومه  بلبل کردیم

با وعده این که می رسد فروردین

سرمای سه ماه را تحمل کردیم

از جانب ابر چون که در تحریمیم

چندیست که با چاه تعامل کردیم

از جوش و خروش ماه نوروز همه

تبخیر شدیم بس که قل قل کردیم

تا یک ذره درد کمتری حس بکنیم

در لحظه تزریق بلا ، شل کردیم

هی فال گرفتیم و بد آمد بعدش

با همت بیشتر تفال کردیم

امسال که هفت سینمان سکه نداشت

فکر سمنو و فکر سنبل کردیم

چون خرج مسافرت به شدت بالاست

یک گوشه نشستیم و توکل کردیم

تا روحیه مان کمی دگرگون بشود

با تک تک فامیل تعامل کردیم

از بس که تعارفات کردند به زور

یک عالمه آجیل تناول کردیم

با هفت عدد چای که رویش خوردیم

این هاضمه را به شدت اسکل کردیم

چون بچه صاب خانه (!) عیدی می خواست

هی پا نشدیم، هی تعلل کردیم

در آخر داستان هم از ناچاری

عیدی دو عدد ماچ تبادل کردیم

امسال شبیه سال های پیش است

هر چند تقاضای تحول کردیم

انگار که کارمند یعنی که همین

با کوشش مستمر تنزل کردیم

حق با سکوت بود

ای ماه با نگاه تو آیات عشق را

از عرش خوانده بر دل من می نگاشتند

وقتی که مست می شدم از تو فرشته ها

من را به روی شانه خود می گذاشتند

...

...

"حق با سکوت بود" که حتی همین دو بیت

چیزی برای از تو سرودن نداشتند

دولت مهر

هنر طنزپرداز در همین است که اگر حرفی می خواهد بزند در قالب چهارچوب های موجود بزند وگرنه این که بلند شود و هر چه از دهانش در می آید به هر کس بگوید اگر بشود اسمش را طنز گذاشت به نظر من اصلا هنر نیست.

وقتی در اخبار خواندم که هجدهم بهمن ماه امسال بالاخره طرح سوال از رئیس جمهور در مجلس شورای اسلامی اعلام وصول شد و سوال ها در صحن مجلس خوانده شد به این فکر افتادم که حالا که مجلس هم مصلحت اندیشی را کنار گذاشته و دارد داد می زند که این چه مملکتی است که درست کرده اید!خوب درست نیست من به ظاهر طنز پرداز که وظیفه ام همین داد زدن هاست سکوت کنم.

 

فکر بلبل همه آن است که گل شد یارش         

با عنایات همین دولت خدمتکارش

این ریالی که فرود آمده در پیش دلار               

هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

دولت مهر که گویند چنین است و چنان            

همه پیداست از این وضعیت بازارش

گاه گاهی برود قهر و نیاید سر کار                 

فکر آن است که هی عشوه کند در کارش

آب داده است چنان دسته گلی آن آقا             

که خودش هم نتواند بکند انکارش

پر سیمرغ خیالش همه آفاق گرفت                 

که به اندیشه جن هم نرسد افکارش

فی المثل گفته مدیریت دنیا با ماست              

گل پسر! کار خدا را به خدا بسپارش

تو بیا جمع کن این دزدی مذکور که بود             

شانزده صفر فقط این طرف اعشارش

صف نان نه!صف سکه است جلوی در بانک       

که شود گم به ابوالفضل شتر با بارش

قیمت سکه که بابا به خودت مربوط است         

بی خودی وصل نفرمای به استکبارش

یک نفر کاسه برآورد که یارانه دهند                 

غافل از این که ربودند ز پا شلوارش

اقتصاد اسب چموشی است جناب دکتر                       

ساربان نیست که در دست کند افسارش

ساربان هیچ! نداریم به عنوان مثال                  

یک وزیری که بود مرتبط با کارش

هفته ای هفت عدد فیل هوا کرده مگر             

حل شود مشکل این جمعیت بی کارش

مشکل اینگونه اگر حل نشود ناچار است          

دست خود را بکند در شکم آمارش

جای آن است که خون موج زند در دل لعل        

فکر دولت همه آن است که گل شد یارش


این بیت رو نهم اسفند ماه اضافه کردم چون جاش خالی بود

جای شکر است که گاهی خبر خوبی هست

مثل فرهادی و این جایزه ی اسکارش

در باب رد صلاحیت علی مطهری

هر کس نخواست ما را رد صلاحیت شد

هر چند داشت آرا رد صلاحیت شد

 آزادی عقیده یعنی نداشت هر کس

با ما سر مدارا رد صلاحیت شد

جای تعجبی نیست حافظ اگر به شیراز

یا شمس در بخارا رد صلاحیت شد

درویش بی نوا و هر کس تفقدی کرد

درویش بی نوا را رد صلاحیت شد

ما مشق می نوشتیم "دارا انار دارد"

غافل از این که دارا رد صلاحیت شد

قبلا اگر کتک خورد از دست های پنهان

این بار آشکارا رد صلاحیت شد

با این بهانه ها که :"از یاد برده این بار

از بیخ و بن خدا را !" رد صلاحیت شد

تنها من و تو ماندیم با اصغر و غضنفر

هر کس نخواست ما را رد صلاحیت شد

خطاب به پدر محترم عروس


دست خالی آمدم با دست پر شاید روم

یا عزب مانم و یا دامادتان شاید شوم

من نمی دانم که باید از کجا آغاز کرد

حرف باید زد و یا باید نشست و ناز کرد

ریش و قیچی را به دست مادر و بابا سپرد

یا سخن گفت و تمام نکته ها را بر شمرد

من ولی حرف دلم را فاش می گویم!عیان!

چون که آرامش ندارد در دهان من زبان

از عزب بودن مدیدی هست حالم خوب نیست

البته بد نیست حال من ولی مطلوب نیست

من به دنبال پری یا سیندرلا نیستم

اهل این افسانه ها الحمدلله نیستم

من به دنبال شریک و یار و همدم آمدم

بنده سرما خورده ام دنبال شلغم آمدم

گر چه می گویند:" زیبایی نمی آرد عیار

آی خواهر یا برادر سیرت زیبا بیار"

ما تعارف را کمی تا قسمتی کم می کنیم

از زن زیباتر استقبال ما هم می کنیم

از لحاظ قامت و قد و خلاصه این جهات

هر چه گویم حرف مفت است و بیان واضحات

آنچه را خوبان عالم از ظواهر داشتند

جمله گردد جمع در یک pack ، شکیل و آکبند

اهل ایمان هم اگر باشد تشکر می کنیم

کم نمی آریم ما هم پس تظاهر می کنیم

هم حجابش خوب باشد هم نمازش رو به راه

هم نداند با کدامین گاف بنویسد گناه

گوشه گیر و اهل تنهایی نباشد خواهشا

مثل بلبل هم نباشد دائما گرم سخن

کاملا اهل تعادل کم نه و بسیار نه

روی زیبا هم که قبلا گفته شد یک بار!نه؟!

این که صبح و شب کند با شوهر خود اخم و تخم

هم پریشان خاطری می آورد هم معده زخم

هی شکایت برنیارد از تمام اصل و فرع

دائما لبخند باشد بر لبش (در حد شرع)

بی خودی لطفا نباشد اهل عشوه اهل ناز

روی زیبا هم که قبلا گقته شد انگار!باز!

چون که من بسیار او را دوست دارم از قضا

تابلو باشد که او هم دوست می دارد مرا

با تمام مشکلات زندگی آید کنار

کم توقع باشد و کم زرق و برق و سازگار

چشم و هم چشمی نباید او کند با دیگران

مرغ همسایه بلاشک هست بیش از حد گران

دوستش گر رفت چین و هند ما هم می رویم

جمعه با هم  گر سعادت بود شاه عبدالعظیم

اهل آداب و هنردان و به شدت اهل ذوق

شعر من را هی بخواند غش کند از زور شوق

الغرض خوش صورت و خوش سیرت و کم اشتها

کم توقع ، اهل لبخند و نجیب و باخدا

می کنم کوتاه صحبت را من از این ناحیه

باقی عرضم بماند بعد بحث مهریه

 

یادداشتی برای استاد (با تغییرات جزئی)

امتحان است و من و قیلی و قالی چه کنم؟

دانشی هست ولی نیست مجالی چه کنم؟

جلسه می شود آغاز و سوالی دارم

نیست در حیطه ی فهمم چو سوالی چه کنم؟

وقتی از استرس از حافظه ام پاک شده

فرق گشتاور و نیرو و چگالی چه کنم؟

چون تقلب نکند یار بغل دستی من

منم و برگه ام و وضعی و حالی! چه کنم؟

کله ام گشته تهی مثل دل اهل نظر

نظری نیست که با برگه خالی چه کنم؟

امتحان فرصت کوتاه هنرمندی ماست

فرصتی نیست که از عجز بنالی چه کنم؟

پهن باید بکنم سفره دل را انگار

بر سر برگه ی خود باز چو قالی چه کنم؟

که: "سلام ای گل باغ ملکوت ای استاد

نیست جز دوریتان هیچ ملالی چه کنم؟

مهربان تر ز تو ای مغز کل ای دانشمند

هیچ کس نیست در این حول و حوالی چه کنم؟

من که ام؟ یک خر در قالب دانشجویی

تو ولی جامع اوصاف کمالی! چه کنم؟

باز چون برگ ازین درس می افتم دکتر

بعد هفتاد و دو ترم متوالی چه کنم؟

 دو سه سال است رفیقان همه فارغ شده اند

مانده از درس من اما دو سه سالی چه کنم؟

مادرم زور زده از در و از همسایه

دست و پا کرده برای من عیالی چه کنم؟

وام امسال به من چون که تعلق نگرفت

من درمانده ام و مشکل مالی چه کنم؟

سلف چندیست که نرخش دو برابر شده است

جیب پاره ، پز عالی ، دل خالی چه کنم؟

به خدا درس شما را متوجه شده ام

خوب در حد خود! اما نه که عالی! چه کنم؟

من به یک نمره ی ناقابل ده محتاجم

مثل قحطی زده ای اهل سومالی چه کنم؟"

یارانه بیاید

وقتی خبر آرند که یارانه بیاید

بانگ شعف و خنده مستانه بیاید

این چیست که عالم همه سرگشته آنند؟

این "طالع سعد" ی ست که ماهانه بیاید

واریز شود پول به این جیب مبارک

چون ماه که بر بستر دیوانه بیاید

ما در طلب هر تومنش سوختگانیم

چون شمع که در پیله پروانه بیاید

بابا برود بانک نه با پای که با مغز

چون طفل که عید از پی عیدانه بیاید

بر سفره که جز رنگ کپک رنگ ندارد

مرغ و کره و شیشک شاهانه بیاید

اما ز بد حادثه و پارگی بخت

افسوس که افسون پی افسانه بیاید

چون زلزله ،غم می رسد از راه ، مکرر

هر بار که قبضی به در خانه بیاید

سرهنگ

تقدیم به سرهنگ قذافی که خداییش خر است منتها خری که شاخ داشت!

آه سرهنگ اي نماد اشتباه

اي سراپايت به كلي افتضاح

حاصلش قطعا شمايي چون كند

اژدهاي آتشين با خر نكاح

به چه باديگاردهاي خوشگلي

اين يكي چون آفتاب و آن چو ماه

جمع كردي از در و داف خفن

صد سواره صد پياده صد سپاه

رايس را ديگر تو مي خواهي چكار؟

آن برنج دانه كوتاه سياه! ( rice = berenj )

خيمه در كاخ كرملين مي زدي

صد جكوزي صد سونا صد مستراح

ملتت بيچاره بودند و شما

صبح ها استخر و شب ها باشگاه

تازه مي فهمم چرا همچون آدامس

اين چنين چسبيده اي بر تكيه گاه

گفته بودي هر كسي بر ضد توست

كافر است و لاجرم خونش مباح

گاه گاهي كاش مي انداختي

بر دک و پوزت در آيينه نگاه

خون ملت مثل آب جوب نيست

كوچه ها و شهرها هم آبراه

توپ و تانك و تير و بمب و غيره كشك

چون برآرد كودكي از سينه آه

اينكه آدم زير پايت له كني

كار خوبي نيست! چون دارد گناه!

فكر كردي با خريت مي شود

مشكلات از بيخ و از بن رو به راه؟

گور خود را مي كني با دست خود

آنچنان گوری كه صد رحمت به چاه!

مي رسد روزي كه خواهي برگزيد

لانه سگ را به جاي سرپناه

اين كه مي گويم فقط وصف تو نيست

هر كه باشد خواه شيخ و خواه شاه (شيوخ عرب منظور است!)

گر نيارد حق مردم را به جاي

بد مي شود...

نقاب

در سفره ام کباب ندارم ندارم شما چطور؟

شب نیز جای خواب ندارم شما چطور؟

تجریش و فاطمی و ونک پاتوق من است

کاری به انقلاب ندارم شما چطور؟

سرکار علیه ,حضرت بانو نبوده ام

وصفی بجز خراب ندارم ،شما چطور؟

چیزی برای کم شدن از من نمانده است

شب ، پارک ، اضطراب ندارم ،شما چطور؟

هر چند با هزار نفر دوستم ولی

اصلا رفیق فاب ندارم شما چطور؟

بعد از عمل بیا و ببین روی صورتم

منقار ، چون عقاب ندارم شما چطور؟

وقتی که یک نفر کند از سن من سوال

جز مِن و مِن جواب ندارم شما چطور؟

گاهی چنان کثیفم و ژولیده ام که فرق

با موش فاضلاب ندارم ،شما چطور؟

گاهی به لطف پن کک و ریمل تفاوتی

با حور و آفتاب ندارم ،شما چطور؟

مویم شبیه جن زدگان سیخ سیخی است

عادت به پیچ و تاب ندارم ،شما چطور؟

در تار زلف من شده جمعیتی اسیر

زین سفت تر طناب ندارم ،شما چطور؟

غیر از یکی دو نقطه ی حساس در بدن

من غالبا حجاب ندارم ،شما چطور؟

ارشاد هم ، جهنم دنیای من شده

من طاقت عذاب ندارم ،شما چطور؟

با زور می برند مرا تا ته بهشت

من حق انتخاب ندارم ،شما چطور؟

گویند عاقبت به حسابم خدا رسد

هر چند من حساب ندارم! شما چطور؟

وقتی که من حساب ندارم ،دلم خوش است

پاداش یا عقاب ندارم ،شما چطور؟

آری ، گناهکارم و در کارنامه ام

یک ذره هم ثواب ندارم ،شما چطور؟

بدکاره ای شریفم و بر چهره لااقل

چون عده ای نقاب ندارم ،شما چطور؟

 

نماز من!

فکرم همه جا هست ولی پیش خدا نیست

سجاده ی زردوز که محراب دعا نیست

گفتند سر سجده کجا رفته حواست؟

اندیشه سیال من ای دوست کجا نیست

از شدت اخلاص من عالم شده حیران

تعریف نباشد! ابداً قصد ریا نیست!

از کمیت کار که هر روز سه وعده

از کیفیتش نیز همین بس که قضا نیست

یک ذره فقط کند تر از سرعت نور است

هر رکعت من حائز عنوان جهانی­ست

این سجده سهو است و یا رکعت آخر؟

چندسیت که این حافظه در خدمت ما نیست

ای دلبر من تا غم وام است و تورم

محراب به یاد خم ابروی شما نیست!

بی دغدغه یک سجده راحت نتوان کرد

تا فکر من از قسط عقب مانده جدا نیست

هر سکه که دادند دو تا سکه گرفتند

گفتند که این بهره بانکی­ست ربا نیست

از بس که پی نیم وجب نان حلالیم

در سجده ما رونق اگر هست صفا نیست

گویند که گنجی ست به هر سجده ،بیایید!

من رفتم و پیدا نشد ای دوست،نیا! نیست...

به به! چه نمازی­ست همین است که گویند

راه شعرا دور ز راه عرفا نیست

ایران 1414 !!!

پسر: بابا این یارانه ها که می گن چیه؟چرا به ما نمی دن؟ چرا به محسن گدا اینا می دن؟ چرا ما ثروتندیم؟ چرا این قدر بدبختیم که باید ثروتمند باشیم و هیچکی بهمون یارانه نده؟

پدر:پسرم تو یادت نمیاد ما که بچه بودیم آدمای ثروتند پولدار تر از آدمای فقیر بودن.

پسر:شوخی می کنی! مگه می شه؟

پدر:آره پسرم اون موقع ها ما هم پول داشتیم و شبا نون خشک نمی خوردیم.

پسر:بابا مگه نون خیس هم داریم؟

پدر:نه پسرم نون ها اون موقع نرم بود.یه جاهایی بود به اسم نونوایی که می رفتیم با 100 تومن ازش نون می گرفتیم.

پسر:بابا تومن یعنی چی؟

پدر:ببین پسرم تومن واحد پول قدیممونه.هر 1000 تومن می شد یه پارسی.

پسر:یعنی با یه پارسی ده تا نون نرم می خریدین؟

پدر:آره پسرم.ماشالله ریاضیت هم چه خوبه!

پسر:چه مفت!من باورم نمی شد نون نرم هم وجود داشته باشه.محسن گدا می گفتا.می گفت دیروز باباش یه تراول یه میلیون پارسی ای بهش داده گفته برو برا خودت یه دونه نون نرم بخر هر چقدر هم تهش موند باهاش یه عالمه ماشین مدل بالا بخر حالشو ببر.

من بهش گفتم هر چند نمی دونم نون نرم چیه ولی کوفت بخوری!

اونم بهم گفت که این که چیزی نیست تازه چند وقته با یه دختر هم چت می کنه.بابا! "دختر" یعنی چی؟

پدر:ببین پسرم تو یه سال بعد از طرح تفکیک ملی جنسیتی به دنیا اومدی.قبل از اون یه آدمایی بودن که سیبیل نداشتن به اونا می گفتن دختر!

پسر:یعنی مثل من؟

پدر:نه!اونا وقتی بزرگ می شدن هم سیبیل در نمی آوردن.

پسر:مگه می شه ؟ پس چجوری بودن؟ چند تا چشم داشتن؟

پدر:خیلی خوشگل بودن.زشت هم داشتنا ولی خوشگلاشون بیشتر بود.

پسر:الان کجان پس؟

پدر:خیلی دورن...باید 7 روز و 7 شب راه بری و از 7 کوه و 7 دره بگذری تا به یه دیوار بزرگ برسی.اون ور دیوار جاییه که خانوما و دخترا زندگی می کنن.

پسر:بابا اونجا بهشته؟

پدر: پ نه پ اینجا بهشته!

پسر:قبل از اینکه من به دنیا بیام شما هم تو بهشت زندگی می کردین؟

پدر:هی...آره!

پسر:پس چرا از بهشت انداختنتون بیرون؟

پدر:چون یه وقت شیطون گولمون نزنه.

پسر:یعنی الان دیگه شیطون گولمون نمی زنه؟

پدر:بماند!

پسر:بابا من چجوری به دنیا اومدم؟

پدر:دیگه پررو نشو پسرم! برو بشین نقاشیتو بکش...مواظب باش از رنگای مخملی استفاده نکنی...اصلا سیاه و سفید بکش.اصلا چه کاریه؟برو بخواب!

بابایم وزیر است...

بیچاره پدر چه شغل بی منزلتی

چون اسب(!) به گل همیشه گیر است پدر

هرچند که 20:30 به او می خندد

در پهنه ی آفاق شهیر است پدر

او مدرک دکتراش مال خودش است!

آکسفورد نه!از "امیرکبیر" است پدر

ادغام شد از قضا پدر هفته پیش

درگیر همین طرح اخیر است پدر

او از "سنگال" مثل ... می ترسد!

از هر سفر خارجه سیر است پدر

استان گردی شغل شریفی ست لذا

بر کوه نبود، در کویر است پدر

روزی دو سه بار می شود استیضاح

با مجلسیان کارد و پنیر است پدر

البته هوادار هم ایشان دارند

هرچند که بی مایه فتیر است پدر

از منتقدان گشت ارشاد ولی

از معتقدان به فالگیر است پدر

گویند طلسم کرده اند او را نیز

در دام عجوزه ای اسیر است پدر

امروز عزیز است ولیکن فردا

یا فتنه گر است و یا اجیر است پدر

هر تهمت ناروا به او می چسبد

چسبنده کمی شبیه قیر است پدر

بیکار که نه ! شغل موقت دارد

چندیست که بیچاره "وزیر" است پدر...

 

قضیه عشق و اینجور حرفا (شعر طنز)

هفته پیش من بی سر و پا دل دادم

دل به یک دخترک بالغ و عاقل دادم

ماه پنهان شده ای در پس صد جور کِرم

من به این حجب و حیایش به خدا دل دادم

نیمی از دل به همان حجب و حیای مذکور

ما بقی را به رژ و سایه و ریمل دادم

گفت فرهاد :"بیا کوه بکن زن بستان!"

خر شدم گوش به اینگونه اراذل دادم

باز فرهاد به یک لعبت شیرین دل داد

من بیچاره به یک بوته فلفل دادم

قلوه امروز شده بیست تومن کیلویی

من غلط کردم اگر مفت به تو دل دادم

گفته بودند به من دادن دل کار بدیست!

چشم وا کردم و دل! - ای دل غافل- دادم!

تا شوم شهره آفاق و مرا ول نکنی

بانگ عشق از همه جای بدنم ول دادم

دل دیوانه خود را چو کدو قلقله زن

تا به سرمنزل مقصود شما قل دادم

مغر خود را به خری دادم و او گاز گرفت

آبرو را جهت نقل محافل دادم

آخر ماه چه دانی که سر قبض موبایل

چقدر فحش به روح گراهام بل دادم؟

حرف چون باد هوا نیست ،گران است، طلاست!

هر شب از نان زدم و شارژ ایرانسل دادم

گفت فیلتر شده چندیست طریق رندی

love را چون جهت search به google دادم

غیر از این زبان دگری باید یافت

از همین روست که من رفتم و تافل دادم

از آمدن ِ بهار وحشت داریم

شعر طنزی تقدیم می کنم که نقیضه ای است بر شعر بسیار زیبای دوست عزیزم احسان میرزایی (قمارباز) با مطلع زیر:              

از آمدن ِ بهار وحشت داریم / عمریست به فصل ِ سرد عادت داریم

با اجازه از قمارباز عزیز:

"از آمدن بهار وحشت داریم"

ای داد! فقط دو ماه فرصت داریم

تمدید اجاره هم دگر ممکن نیست

افزون که ز صاب خانه نفرت داریم

گفته ست به کوچه ریزد اسبابم را

انگار نه انگار شرافت داریم

انگار نه انگار کسی هستیم و

با دختر مش غلام وصلت داریم!

چون موش که از لانه اش آواره شود

اسباب به دوش قصد هجرت داریم

با وعده وعید گوشمان پر شده است

در "مسکن مهر" و غیره نوبت داریم

موجودیم و وجود جا می خواهد

"هر ثانیه از وجود نفرت داریم"

عین مرض است ترک عادت ,آری!

ما نیز به آوارگی عادت داریم

باید که خرابه ای کنم پیدا زود

تا آخر اسفند که مهلت داریم

گفتم که دو روز مهلتم افزون کن

خندید که ما قصد لجاجت داریم

بنگاه به بنگاه پی آلونک

از درد کمر نیز شکایت داریم

ما پیش نداریم! به مولا سوگند!

ماهی صد و پنجاه نهایت داریم!

با خنده به گفت که با این قیمت

منزل نه ولی گور برایت داریم...

از خاک و به سر خاک و در آخر هم خاک

این است که هست! از چه شکایت داریم؟؟؟

خوابگاه

این شعر رو توی شب شعر قاف خوندم

تقدیم به خوابگاهی های عزیز


خوابگاه

خوابگاهی عجیب و تک داریم

در بدنسازی اش خرک داریم

گر چه این کاخ هست در حافظ

لیک استخر در ونک داریم

پولدار و فقیر یکسانند

از همه قشر و هر دهک داریم

روز و شب در تلاش بی وقفه

کشت تدریجی کپک داریم

تا که ثابت کنیم این شدنیست

طرح گنداندن نمک داریم

تا مگر ظرف ها تمیز شود

مته ،سمباده ، کاردک داریم

در کمدهایمان به جای کتاب

تیغ اصلاح ، کش ، پفک داریم

غالبا در نماز آخر وقت

هر دو رکعت سه بار شک داریم

در نمک پاشمان مربا و

در شکر پاشمان نمک داریم

روی بالشت هایمان لپ تاپ

زیر بالشت ها تشک داریم

فیس بوک است شمع محفل ما

ما که ویندوز یا که مک داریم

Asghar is now friend with Zahra

توی wall همه سرک داریم

بهر ابراز عشق ، امروزه

Like داریم ، سیخونک داریم

روز و شب حرف می زنیم فقط

تا که ثابت کنیم فک داریم

تا بخندیم بی جهت با هم

روی دیوارها ترک داریم

شاممان لوبیای سحر آمیز

قصه ها با جناب جک داریم

از قضا سلف جمعه تعطیل است

پس غذا سوپ جو پرک داریم

این غذایا که توی یخچال است

صاحبش کیست؟ ما که شک داریم...

وام ها چون که می شود واریز

با غذا دائم ایستک داریم

آخر ماه بعد هر وعده

چای جوشیده خنک داریم

در آسانسور به لب دعای سفر

ربی انی اتوب لک داریم

شتر مرگ ساکن اینجاست

چشم بیهوده بر کمک داریم

هفته ای هفت بار pes داریم

حمله داریم ،هافبک داریم

تخته ،پاسور و مثلهم هرگز...

منچ داریم...بادکنک داریم...

اهل سیگار عده ای تک و توک

اهل آن کار توک و تک داریم

روی دیوارهایمان عکس

خانم جولیا کیک داریم

عاشقیم اکثرا بنابراین

شعر داریم، نی لبک داریم

عاشقی شغل مطمئنی نیست

دو سه معشوقه یدک داریم

طبق اصل بقای عشق اگر

نازنین رفت، روشنک داریم

آری اینگونه است اوضامان

گوییا خانه در درک داریم

بی خودی نیست آخر هر ترم

یک سبد نمره های تک داریم...


وقت اذان

لیلای من را ناگهان از من گرفتند

شعری شدم تا داستان از من گرفتند

او را که در عشقش تنفس می کند صبح

چون آیه های ناگهان از من گرفتند

جان می گرفت الهام من از آن مسیحا

وقتی شنیدم رفت جان از من گرفتند

در لا به لای اشک هایم خانه اش بود

او رفت و آن رنگین کمان از من گرفتند

یک عمر با قفل قفس رفتم کلنجار

وقتی که وا شد آسمان از من گرفتند

از دار دنیا عشق و ایمانم فقط بود

تا این گرفتند از من آن از من گرفتند

جای تعجب نیست گر گشتم پریشان

آماج گرگم ، تا شبان از من گرفتند

این نی اگر این روزها تلخ است نایش

شیرینم... آن شور نهان از من گرفتند

می مانم از این فصل ،تا آخر زمستان

وقتی که می بینم خزان از من گرفتند

من ،این بیابان ،نای برگشتن ندارم

پایم چکار آید؟ توان از من گرفتند

بغضم نمی داند،نمی خواهد،نمی هیچ

حتی همین نای فغان از من گرفتند

آنان نفس را ،عدل ،آن وقتی که گفتم

ای آسمان با من بمان ،از من گرفتند

تکبیرالاحرام عشقت را که گفتم...

آری... تو را وقت اذان از من گرفتند

دو در یک (2)

1)

به شدتی که تو داری غرور جایز نیست         

و صبر این همه چون من صبور جایز نیست

به من نگاه کن ای ماه بر سیاهی خاک

دریغ کردن یک قطره نور جایز نیست

اگر فلک نه سزاوار چون تو خورشیدی است

مرا حقارت کوخی نمور جایز نیست

بتاب گر چه مرا تاب دیدنت نبود

دریغ کردن گرما ز کور جایز نیست

دلی که گرم تمنا به خاک افتادست

سپردنش به تن سرد گور جایز نیست

کمان رها کن و خنجر به کف بگیر ای عشق

که جان گرفتن از راه دور جایز نیست

بگیر جان مرا و مرا ز یاد مبر

ز یاد بردن اهل قبور جایز نیست


2)

شب دراز است و قلندر خواب است

غیر من هر کس دیگر خواب است

برکه در عمق سکوتش غرق است

هیس...! نیلوفر پرپر خواب است

چشم من خواب ز یادش رفته ست

چشمت ای یار ،اگر تر ،خواب است

شاید این جمعه بیایی، شاید

من نگهبانم و بستر خواب است

چشم من خیره به در می خشکد

بی خبر از دل من ،در ،خواب است

گر چه بیدار دعایم مرگ است

مرگ اگر خیر ،اگر شر ،خواب است

قلمم خسته دواتم خالی

برگ برگ دل دفتر خواب است

دل من مستی اش از خاطر رفت

ساقی و باده و ساغر خواب است

چند سالی است چنین می گذرد

چند سالی است که  "قیصر" خواب است

در فراق گامبیا

اول این خبر تکان دهنده را بخوانید:

گامبیا کلیه روابط خود با ایران را قطع کرده و به دیپلمات های ایران هم ۴۸ ساعت فرصت داده است که این کشور را ترک کنند.

رئیس جمهوری گامبیا، دوشنبه شب با صدور بیانیه ای اعلام کرد: "تمام پروژه ها و برنامه های دولت گامبیا که با همکاری جمهوری اسلامی ایران اجرا می شود، لغو شده است."


محمود احمدی نژاد، رئیس جمهوری ایران، در دوم آذرماه ۱۳۸۸ در بانجول، پایتخت گامبیا، روابط ایران و گامبیا را "برادرانه و بسیار خوب و مثبت" ارزیابی کرده بود. احمدی نژاد در کنفرانس خبری مشترکی که یحیی جامه، رئیس جمهوی گامبیا، در آن حضور داشت، گفته بود: "جمهوری اسلامی ایران مصمم است روابط و همکاری های خود را در همه زمینه ها با گامبیا گسترش دهد و هیچ محدودیتی هم برای توسعه این روابط نداریم." !!!

 

ای یار ناسامان من از من چرا رنجیده‌ای؟             

وی درد و ای درمان من از من چرا رنجیده‌ای؟

عشقم تو را جانم تو را نفتم تو را نانم تو را         

شیراز و تهرانم تو را از من چرا رنجیده ای؟

از فتنه پندت می دهم ،سدی بلندت می دهم          

حتی سمندت می دهم از من چرا رنجیده ای؟

ما باده در خم داشتیم سجاده در قم داشتیم            

ما که تفاهم داشتیم از من چرا رنجیده ای؟

ما چاکر درگاه تو سازیم نیروگاه تو                           

هستیم نیکوخواه تو از من چرا رنجیده‌ای؟

ای گامبیای نازنین،داداشی ایران زمین                    

عمق روابط را ببین،از من چرا رنجیده ای؟                 

گر من بمیرم در غمت خونم بتا در گردنت                  

فردا بگیرد دامنت از من چرا رنجیده‌ای؟

 ...

نیمه کاره ها

واقعا حوصله تکمیل کردنشونو ندارم.شاید بعد ها...ببخشید...

 

(۱)

فرار می کنم از خود ولی کدامین راه

ز خویش دور نماید مرا نمی دانم

چقدر بودن با خود کسل کننده شدست

چرا چنین شده ام من؟چرا؟نمی دانم

صدای عشق می آید ولی چه فایده؟هان؟

برای من که از این ماجرا نمی دانم

هزار پرسش و اما ضمیمه عشق است

سکوت می کنم اما تو را نمی دانم...

 

(۲)

درست در وسط این مسیر طولانی

تمام می شوم و ناتمام می مانی

چه سهل ممتنعی بود زهر شیرینت

چقدر کفر به تن وصله داشت آیینت

چقدر اشک به چشمان من گره زده ای

به مجلس شب هفت دلم خوش آمده ای

به مجلس شب هفتی که خود در آن بودم

که پیش مرگ تمامی عاشقان بودم

...

 

دانشگاه

سلام

یه شعر طنز گفتم درباره دانشگاه.

لازم به توضیح دیدم که سوء برداشت نشه قصد توهین به عزیزانی که زحمت کشیدند و تو دانشگاه ها قبول شدنو ندارم.منظورم اینه که این قدر دانشگاه های با سطح زیر صفر تو ایران زیاد شده که همه فکر می کنن اگه دانشگاه نرن آسمون به زمین می آد!!!این همه هم مهندس بی سواد ریخته...کو کار؟؟؟

حاج مشدی برات آمده دانشگاه

جای عتبات آمده دانشگاه

امسال دو میلیون و دو تا دانشجو

چون نقل و نبات آمده دانشگاه

با پول فروش گله بزهایش

چوپان دهات آمده دانشگاه

چادر به کمر رقیه جان کوزه به سر

از پای قنات آمده دانشگاه

اصغر با خر علیرضا با پیکان

کامبیز با فیات آمده دانشگاه

هر بچه ی مایه دار یک دانشجوست

صندوق صدقات آمده دانشگاه

گویند فری خفن هم اینک جهت

بهبود سوات(!) آمده دانشگاه

مامان حسن کچل به او گفته برو

او هم زده قات! آمده دانشگاه

از دست پلیس ها فراری گشته

چاقو کش لات آمده دانشگاه

باور بکن اشمال دودو منگ و خمار

از پای بساط آمده دانشگاه

مریخ تو کنکور پذیرفته شده

از بین کرات آمده دانشگاه

هیتلر ،اوباما ،گاندی ،آقا محمود(!)

یاسر عرفات! آمده دانشگاه

از دفتر خود شنیده ام مدیر کل

با حفظ سمات(!) آمده دانشگاه

امسال نماینده مجلس جهت

رفع شبهات آمده دانشگاه

برخیز انیشتین برو نجاری

نجار به جات آمده دانشگاه

استاد ز پشت کوه ها،دانشجو...

از پشت فلات! آمده دانشگاه

خوابگاه برای سوسک ها جا دارد

شاه حشرات آمده دانشگاه

فی الجمله که هر که هست بر روی زمین

در قید حیات آمده دانشگاه!!!

درد

یا رب چرا زمانه شماتت نمی شود؟

از هجر بیشتر که جنایت نمی شود

از بوسه ام بنوش که باید جدا شویم

دیگر ز جور فاصله فرصت نمی شود

تقدیرمان به دست من و توست هر چه هست

تا دل نداده ایم قسمت نمی شود

وقتی تو نیستی دل من خواب می رود

غربت برای هیچ کس عادت نمی شود

غیر از سکوت در قفس بی کسی کسی

با مرد هم پیاله صحبت نمی شود

با اشک ها نمک به سر زخم من مپاش

این زخم ها نوشته به پایت نمی شود

این زخم ها که هیچ، تن سنگ مرگ نیز

سد عبور رود محبت نمی شود

با درد چینی دل من بند خورده است

مشکن دوباره اش که مرمت نمی شود...

انار

 

بهار آمده! من هم نشسته ام به کناری

و تکیه داده به حسرت به تک درخت اناری

در این بهار غریبم کسی مرا نشناسد

که یک نفس بگذارم سری به شانه ی یاری

بهار پیش خزان چون گداست در بر شاهی

شکوفه ها نمی ارزد به نیم دانه اناری

سلام لاله ی وحشی!خوش است حال و هوایت؟

فدای چشم سیاهت! تو هم انار نداری؟

زمان پیاده شدست و قطار رفته گمانم

به جای مانده انارم در ایستگاه قطاری

انار! معجزه ی عشق ، آن پیمبر خونین

به خاطر آوردم سرخی اش لبان نگاری

دلم خوش است که پاییز می رسد که نگاهم

کند دوباره تصادف به یار ، گاه گداری

خزان شکارگه و یار در کمین به نگاهی

انار طعمه ای و این دل شکسته شکاری

احترام بگذارید...

گاهی با خودم فکر می کنم که چه می شد که انسان ها یک ذره با اینی که هستند فرق داشتند؟

دوست دارم وقتی مورچه ها از جسدم تغذیه می کنند مزه یک عاشق را زیر زبانشان حس کنند.

دوست دارم وقتی کبوتری در خیابان روی من خرابکاری می کند بقیه کبوتران شماتتش کنند که چرا با یک عاشق این کار را کردی؟

دوست دارم خورشید بداند که چشمان من محتاج تماشای غروب است و به احترام مدال عشقی که بر سینه دارم همیشه غروب کند.

آهای!با توام! سگ ولگردی که الان یک ساعت است اطراف من پرسه می زنی.من عاشقم.زبانت را جمع کن مگر مادرت به تو یاد نداده است که باید به عاشق ها احترام بگذاری؟

کمی آن طرف تر.شاید چندین کیلومتر...آی دریا.کمی آرامتر با ساحل دعوا کن.به خاطر عاشقی که بر ساحل ایستاده است.نه به خاطر ریش سفیدی که ندارد!که به خاطر دل ریشی که دارد!مگر تو شوریت را وامدار اشک ماهیان عاشق نیستی؟نمک می خوری و نمکدان می شکنی؟

آهای مردم!احترام بگذارید.این زخم ها نشان عاشقی کوچک است که به صدها نشان حاکم بزرگ می ارزد.احترام بگذارید!

و تو ای خدا.عذاب هایت را کمی ملایم تر کن.حالا چه وقت امتحان پس دادن است؟خدایا من عاشقم.شنیده ام عاشق ها در آزمون ورودی سازمان کل بهشت هایت سهمیه دارند.اگر قوانین درگاهت بدترین عاشق را به بهترین زاهدان ترجیح دهد چند درصدی احتمال دارد در بدترین قسمت بهشتت پذیرفته شوم.راستی در بهشتت امکان تغییر رشته وجود دارد؟اگر سه هزار سال در بهشتت عبادت کنم ممکن است مرا به جای بهتری انتقال دهی؟آخر می دانی من از طبقات بالاتر بیشتر خوشم می آید...

 

دو در یک

1-

رخ ساقی شدی و در دل جام افتادی

ماهی ساده که بی طعمه به دام افتادی

رفتنت چون گذری بود که از چاله به چاه

در نظر گر چه که از ننگ به نام افتادی

چشم و دست از همه لذت دنیا شستی

تا که در لذت آن شرب مدام افتادی

باز کن چشم و ببین بیشه پر از صیاد است

زین همه دام تو در دام کدام افتادی؟

وای از این دل شدگی کای دل من در دل چاه

پی دیدار رخ ماه تمام افتادی

گر چه گویند که از عقل بپرهیز اما

بس که عاشق شدی از آن سر بام افتادی

 

 

2-

سنگی میان رود ببین موج خاطرم

در خاطرت چو دایره تکثیر می شود

تا ردپای عشق به جا مانده زود باش

برفی ست آسمان، به خدا دیر می شود

این قدر استخاره مکن هر چه باد باد

دل با خدا بترس که درگیر می شود

در عرض یک نگاه جوان گشته ایم باز

در طول ثانیه ها دلمان پیر می شود

هر چند عقل و صبر رفیق قدیمی اند

دل از درنگ بیهده دلگیر می شود

می ترسم از گذار فلک چون که ماه من

ناگاه در خسوف زمینگیر می شود


مرداد 89

نیستی

تو مگر

          "خدای من" نیستی؟

پس چرا

          "خدای من"

                          نیستی؟