مدینه شهر تنهایی بود...پر از غم...از در و دیوارش غم می ریخت

اینجا خانه غریب ترین پیامبر دنیاست

این کوچه ها زمانی پر از صدای بازی های کودکانه حسن و حسین (علیهما السلام) بوده

درست همین حوالی اگه خوب دقت کنی بوی نان تازه هنوز از تنور خانه حضرت زهرا (س) به مشام می رسه...

وقتی با چشمای خودم می دیدم که بقیع، درست زیر آسمان خدا چقدر تنهاست و حتی به ما اجازه یه دل سیر گریه کردن رو نمی دن...

درد داشت.

چی می دیدم؟باورم نمی شد که این همون دریه که حضرت زهرا...اینجا محراب فرشته هاست

به دست باد خواهم داد امشب پیکر خود را

مگر پیدا کنم اینجا مزار مادر خود را

مرا راندند دیروز از بهشت جاودان و من

در این ویرانه می جویم بهشت دیگر خود را

محمد (ص) در مدینه یادگاری را به جا بگذاشت

به غیر از مسجد و محراب و عطر و منبر خود را

ولی افسوس این مردم مسلمانی نمی دانند

سپرده دست نااهلان محمد دختر خود را

در اینجا نیست غیر از خاک و خاک و خاک و خاک و خاک

و من با خاک پر کردم تمام دفتر خود را

اگر چه خاکیان هرگز تو را باور نمی کردند

ببین سر می برم پیشت تمام باور خود را

چنان مستم که می لغزد دلم می افتد از دستم

به روی خاک اندازند مستان ساغر خود را

اگر اشکی شود جاری در این ویرانه ها جرم است

به پشت بغض پنهان می کنم چشم تر خود را

تو آن خورشید تابانی که قدرت را ندانستند

شکستند این چنین مردم دل پیغمبر خود را

کنار کلبه ای غمگین که با اشک تو معنا شد

به پایت اشک می ریزم سلام آخر خود را

15 شعبان – مدینه منوره