همدردی

خانه ای لرزید و سقفی ریخت، دیواری شکست

درد بارید و زمین از شرم در ماتم نشست

بیخودی این چیزها را آب و تابش می دهند

مشکل ما مشکلات دولت سوریه است


...


عده ای غرق غصه و دردند

پی نوزاد مرده می گردند

عده ای هم به جای همدردی

خنده بازار پخش می کردند

 

ماه روزه داری

اگر چه حاصل عمر من و شما شرم است

به این خوشیم که خیلی دل خدا نرم است

گرسنه ایم در این ماه روزه داری و باز

نگاه هرزه ی مان گوشه ای سرش گرم است

...

آدم ز هوس خلاص باید بشود

از بیخ خداشناس باید بشود

دست و سر و پا گناه می فرمودند

این معده چرا قصاص باید بشود؟

...

او را وسط پنجره پیدا کردم

خندید و من از دور تماشا کردم

دادند اذان و بنده افطارم را

با دختر همسایه ی مان وا کردم

...

اگر چه حافظ بسیاری از احادیث است

گمان بد نکنم دستیار ابلیس است

دوباره شد شب قدر و دو چشم حاج تراب

شبیه پوشک داداش کوچکم خیس است

...

ای محتکر عزیز ، دیگر چه شده؟

یک عمر دعای تو برآورده شده

وقتی که تو قرآن به سرت می گیری

انگار که قرآن به سر نیزه شده

...

با یاد گرسنه ها سحر می خوردیم

از شام و نهار بیشتر می خوردیم

از ترس گرسنگی ،بلا نسبتتان

تا خرخره مثل شخص خر می خوردیم

...

پاک و مجرد

ای که بر جنس مخالف متمایل باشی

پند من گوش بگیری اگر عاقل باشی

گر روی پاک و مجرد چو مسیحا به فلک

به از آن است که چون من متاهل باشی

بی دل و جربزه بگذار صدایت بکنند

شرط آزادگی آن است که بزدل باشی

اگر امروز دو تا مشکل کوچک داری

متاهل که شوی مخزن مشکل باشی

هر چه درد و مرض و مشکل و بیماری هست

آخرین ورژن آن را همه شامل باشی

پسرم خر نشوی مهریه ناقابل نیست

تو خودت بیشتر از مهریه قابل باشی

قورمه سبزی زن خانه لذیذ است ولی

بهتر آن است که قانع به فلافل باشی

برو و کیف جوانی ببر ای دیوانه

تا به کی در کف یک دختر خوشگل باشی؟

رسد آن روز که چون موزه ی عبرت گردی

اگر از پند من غمزده غافل باشی

رخت داماد فقط دیدنش از دور خوش است

ترس دارد که در آن شکل و شمایل باشی

تا که آقای جهانی برو آقایی کن

وای از آن روز که چون من خر منزل باشی


پ.ن: امروز برای اولین بار استاد زروئی نصرآباد رو از نزدیک دیدم و سلام و احوالپرسی و روبوسی و اینا...الان تو پوست خودم نمی گنجم.تو هوا دارم سیر می کنم :)

محراب فرشته‌ها

مدینه شهر تنهایی بود...پر از غم...از در و دیوارش غم می ریخت

اینجا خانه غریب ترین پیامبر دنیاست

این کوچه ها زمانی پر از صدای بازی های کودکانه حسن و حسین (علیهما السلام) بوده

درست همین حوالی اگه خوب دقت کنی بوی نان تازه هنوز از تنور خانه حضرت زهرا (س) به مشام می رسه...

وقتی با چشمای خودم می دیدم که بقیع، درست زیر آسمان خدا چقدر تنهاست و حتی به ما اجازه یه دل سیر گریه کردن رو نمی دن...

درد داشت.

چی می دیدم؟باورم نمی شد که این همون دریه که حضرت زهرا...اینجا محراب فرشته هاست

به دست باد خواهم داد امشب پیکر خود را

مگر پیدا کنم اینجا مزار مادر خود را

مرا راندند دیروز از بهشت جاودان و من

در این ویرانه می جویم بهشت دیگر خود را

محمد (ص) در مدینه یادگاری را به جا بگذاشت

به غیر از مسجد و محراب و عطر و منبر خود را

ولی افسوس این مردم مسلمانی نمی دانند

سپرده دست نااهلان محمد دختر خود را

در اینجا نیست غیر از خاک و خاک و خاک و خاک و خاک

و من با خاک پر کردم تمام دفتر خود را

اگر چه خاکیان هرگز تو را باور نمی کردند

ببین سر می برم پیشت تمام باور خود را

چنان مستم که می لغزد دلم می افتد از دستم

به روی خاک اندازند مستان ساغر خود را

اگر اشکی شود جاری در این ویرانه ها جرم است

به پشت بغض پنهان می کنم چشم تر خود را

تو آن خورشید تابانی که قدرت را ندانستند

شکستند این چنین مردم دل پیغمبر خود را

کنار کلبه ای غمگین که با اشک تو معنا شد

به پایت اشک می ریزم سلام آخر خود را

15 شعبان – مدینه منوره