در باب گوسفند


با تو گویم ماجرای گوسفند                     

ماجرای گوسفندی ارجمند

هر چه گویم من از او کم گفته ام             

پشم هایش از سفیدی مثل قند

کل دندان ها ردیف و رو به راه                 

دمبه اش پرپشت و ابرویش کمند

شاه داف گوسفندان دهات                    

خوشگل و خوش هیکل و شاسی بلند

گفت چوپانش که دارد این عزیز            

دکترای بعبعی از ایرلند

از هولشتاین است ایشان را نژاد         

از پدر سوئیس و از مادر هلند

یک شکم حتی نزاییده ست او            

در حقیقت هست ایشان آکبند

با خودم گفتم که شاید این جناب        

با من مفلس کمی صحبت کنند

گفتمش :«بع بع» که یعنی:«مخلصم!» 

در جوابم گفت: «نیشت را ببند!

مردک بی مزه بع بع می کنی؟          

با خودت هستی تو یارو چند چند؟»

بی ادب با اینکه حالم را گرفت            

داد من را با همین رفتار پند

تربیت نااهل را چون گردکان

روی گنبد باشد ای اندیشمند

...

گوسفند با کلاس و مدعی                   

هر چه باشد، هست در کل «گوسفند»

رفت محمود و کلید آمد به کار!

فیس بوک آن روزها مسدود بود

پست و اینترنت به کل نابود بود

در حقیقت عینهو عصر حجر

ارتباطات از طریق دود بود


قبض تلفن چون گیاهی بارور

ریشه اش انگار توی کود بود

هر کجا اینترنتی می یافتیم

سرعت لاکپشت هم موجود بود

لب مطلب این که در این مملکت

ارتباطات آن زمان محدود بود


گر چه خود می گفت شاگرد اولیم

از نگاه ما ولی مردود بود

گر چه می فرمود از دنیا سریم

بر خلاف آنچه می فرمود بود

آن زمان در ذهن ما هر مشکلی

ریشه اش در دولت محمود بود


رفت محمود و کلید آمد به کار

هیچ تغییری نشد ما را دچار

طی شد آن صد روز معهود و ولی

هم چنان از ما برون آید دمار

وای ما از روزگار از روزگار

داد ما از روزگار از روزگار

اندر حکایت مرغ زیرک و وام مسکن

هر که وامش بیش قسطش بیشتر

هر که قسطش بیشتر درویش تر

وام شیرین است اول ای پسر

در پسش دارد هزاران دردسر

می شود هم سفره ات لولوی قسط

تا به گردن می روی در توی قسط

قسط نیمی از وجودت می شود

رشته رشته تار و پودت می شود

البته وام ای برادر جان من

پارتی می خواهد و مرد کهن

دست ما کوتاه و خرما بر نخیل

ما کجا و وام رهن دسته بیل

باید از عمق دلت نیت کنی

گرچه این دام است اگر دقت کنی

در میان دشت وقتی دانه نیست

غیر دام ای مرغ زیرک چاره چیست؟

نیست غیر از وام گاهی چاره ای

چون ندارم غیر جیب پاره ای

وام مسکن هم یکی از وام ها ست

دانه‌مرغوب است از آن دام هاست!

مرغ زیرک چون که می افتد به دام

پس تحمل باید او را والسلام


--------------------------------------
پ.ن: برای قندالعماره  

جهان بینی

در جواب یک نفر که اخیرا از من خواسته بود جهان بینیم رو بنویسم این قطعه شعر رو سرودم


جهان یک ذره شیرینی ندارد

به غیر از بنجل چینی ندارد

سراپا شعر طنز است و فکاهه

دو مصرع شعر آیینی ندارد

جهان چندیست دیگر بارور نیست

از این رو طفلکی نینی ندارد

حواست جمع باشد در همین دور

که دنیا دور تمرینی ندارد

جهانم مثل شکلک های یاهوست

دهان دارد ولی بینی ندارد

به هر کس گفتم این را گفت با خود

که این یارو جهان بینی ندارد

فی البداهه

از پانزدهم مهر هر روز ساعت 15 تا 15:15

و اینک بعد از یک سال اجرای هفتگی آیتم "فی البداهه" در برنامه اینجا شب نیست رادیوجوان، با توجه به استقبال گرم مخاطبان و درخواست مدیران رادیو، از مهر هر روز من و امیر سادات موسوی در یک برنامه مستقل به اسم "فی البداهه" با شما خواهیم بود. 

ضمنا در "اینجا شب نیست" دوشنبه شب ها حضورمان ادامه دارد با یک آیتم جدید به نام "انجمن شاعران زنده!!!" 

لازم به ذکر است که تهیه کنندگی هر دو کار با مهدی استاداحمد عزیز است.

 

در وصف نامه و نامه نگاری

نامه یعنی آنچه آدم می نویسد بهر یاری

گر که داری خوش به حالت گر نداری خب نداری

در میان نامه آدم چیزهایی می نویسد

چیزهای بی سر و ته غالبا هم استعاری

شخص عاشق در میان نامه بر حیثیت خود

حمله گاهی می کند آن هم به شکل انتحاری

از خودش می کاهد و بر یار می افزاید این سان:

من شبیه استکانم یار مانند قناری

من تلاطم گونه ای از ترجمانی ناشکیبم!

تو ولی لبریز از عطر فلان ماه بهاری

این چرندیات را تنها اگر باشی تو عاشق

می نویسی از ته دل کاملا هم اختیاری

البته این ها فقط یک نوع از نامه نگاری ست

هست بیش از ششصد و هفده مدل نامه نگاری

قبض آب و برق از انواع منفور است و ضمنا

نیست چیزی بدتر از نامه نگاری اداری

این که باید یکی نفر یک نامه را امضا نماید

هفت خوانی پشت سر دارد بشر از آن فراری

لا اقل یک سال باید در پی امضا دویدن

وای از آن روزی که باشد کار آدم اضطراری

الغرض از نامه گقتن کار آسانی ست اما

از دو چشمت هست پیدا حوصله دیگر نداری!

توضیحات واضحات

زندگی زیباست آن را زشت و نازیبا مکن

فی المثل با باجناقت بی خودی دعوا مکن

داد هر کس برگه ای را تا که امضایش کنی

تا نخواندی خوب آن را کاملا، امضا مکن

هر چه کار امروز داری مانده از دیروز توست

پس محول کار فردا را به پس فردا مکن

گر میسر شد کنی روزی فرار مغزها

قصد هر جا می کنی کن قصد آمریکا مکن

قصد آمریکا اگر کردی بکن اما فقط

روز و شب هی شکوه از وضعیت ویزا مکن

نیمی از اقوام بنده نامشان «مهسا» ست پس

نام دختر خانمت را لطف کن ، مهسا مکن

با کباب برگ، دوغ ناب می چسبد فقط

هیچ وقتی دوغ را تعویض با کولا مکن

گر تو با دروازه بان تک ماندی و آفساید نیست

شوت کن فی الفور هی این پا و یا آن پا مکن

گاه می بینی که مترو جا ندارد، پر شده ست!

زور بی خود هی مزن خود را میانش جا مکن

بی خیال مترو، در ایران وفور نعمت است

با BRT می شود رفت این قدر غوغا مکن

آمدی جانم به قربانت بیا چایی بزن

لم بده اینجا تعارف این قدر با ما مکن

چای اگر جوش است آن را فوت کردن خوب نیست

آب یخ را هم برای گرم کردن ها مکن

نیست آرامش بجز همواره عاشق زیستن

وقت و پول بی زبان را مصرف یوگا مکن

بچه را از دیو ترساندن به دور از مردی است

گر چنین با دیو کردی با دراکولا مکن

فیلم بد از دوستی یا دشمنی داری اگر

توی مجلس لااقل آن فیلم را افشا مکن

گر آسانسور در میان راه ماند و گیر کرد

صبر کن آرام باش و شیون و بلوا مکن

اسکناس نو اگر روزی به دستانت رسید

توی کیف پول خود بگذار آن را تا مکن

تا میان کیف پولت کارت هایت جا شود

هر کجایی بانک بود آنجا حسابی وا مکن

یک حساب پر به از صد تا حساب خالی است

این که معلوم است مثل روز پس حاشا مکن

جمع ده تا صفر صفر است ای پسر جان شک مکن

بی خودی با شک خودت را بیش از این رسوا مکن

تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافری ست

بی خیال مدرکت شو تکیه بر تقوا مکن

پشت بام منزلت ای دوست جای کولر است

دیش را در معرض دید کسی بر پا مکن

حرف من را گوش کن، این قدر من را دق مده

بعد من هر آنچه خواهی کن ولی حالا مکن...