درد
یا رب چرا زمانه شماتت نمی شود؟
از هجر بیشتر که جنایت نمی شود
از بوسه ام بنوش که باید جدا شویم
دیگر ز جور فاصله فرصت نمی شود
تقدیرمان به دست من و توست هر چه هست
تا دل نداده ایم قسمت نمی شود
وقتی تو نیستی دل من خواب می رود
غربت برای هیچ کس عادت نمی شود
غیر از سکوت در قفس بی کسی کسی
با مرد هم پیاله صحبت نمی شود
با اشک ها نمک به سر زخم من مپاش
این زخم ها نوشته به پایت نمی شود
این زخم ها که هیچ، تن سنگ مرگ نیز
سد عبور رود محبت نمی شود
با درد چینی دل من بند خورده است
مشکن دوباره اش که مرمت نمی شود...

سعید طلایی هستم