درد

یا رب چرا زمانه شماتت نمی شود؟

از هجر بیشتر که جنایت نمی شود

از بوسه ام بنوش که باید جدا شویم

دیگر ز جور فاصله فرصت نمی شود

تقدیرمان به دست من و توست هر چه هست

تا دل نداده ایم قسمت نمی شود

وقتی تو نیستی دل من خواب می رود

غربت برای هیچ کس عادت نمی شود

غیر از سکوت در قفس بی کسی کسی

با مرد هم پیاله صحبت نمی شود

با اشک ها نمک به سر زخم من مپاش

این زخم ها نوشته به پایت نمی شود

این زخم ها که هیچ، تن سنگ مرگ نیز

سد عبور رود محبت نمی شود

با درد چینی دل من بند خورده است

مشکن دوباره اش که مرمت نمی شود...

مسیر بهار

می خواهم از بهار بگویم برای گل

باشد که جان تازه بگیرد به نام عشق

جادوگری که قلب زمین در طلسم اوست

بعد از هزار سال بمیرد به نام عشق

با اشک آب می دهم این باغ مرده را

گر باغبان ز من بپذیرد به نام عشق

تا بلبلی که مانده به پاداش ماندنش

از غنچه بوسه هدیه بگیرد به نام عشق

بازآ بهار گر چه که تنگ است روزگار

باید از این مسیر شوی رد به نام عشق...

 

انار

 

بهار آمده! من هم نشسته ام به کناری

و تکیه داده به حسرت به تک درخت اناری

در این بهار غریبم کسی مرا نشناسد

که یک نفس بگذارم سری به شانه ی یاری

بهار پیش خزان چون گداست در بر شاهی

شکوفه ها نمی ارزد به نیم دانه اناری

سلام لاله ی وحشی!خوش است حال و هوایت؟

فدای چشم سیاهت! تو هم انار نداری؟

زمان پیاده شدست و قطار رفته گمانم

به جای مانده انارم در ایستگاه قطاری

انار! معجزه ی عشق ، آن پیمبر خونین

به خاطر آوردم سرخی اش لبان نگاری

دلم خوش است که پاییز می رسد که نگاهم

کند دوباره تصادف به یار ، گاه گداری

خزان شکارگه و یار در کمین به نگاهی

انار طعمه ای و این دل شکسته شکاری