1)

به شدتی که تو داری غرور جایز نیست         

و صبر این همه چون من صبور جایز نیست

به من نگاه کن ای ماه بر سیاهی خاک

دریغ کردن یک قطره نور جایز نیست

اگر فلک نه سزاوار چون تو خورشیدی است

مرا حقارت کوخی نمور جایز نیست

بتاب گر چه مرا تاب دیدنت نبود

دریغ کردن گرما ز کور جایز نیست

دلی که گرم تمنا به خاک افتادست

سپردنش به تن سرد گور جایز نیست

کمان رها کن و خنجر به کف بگیر ای عشق

که جان گرفتن از راه دور جایز نیست

بگیر جان مرا و مرا ز یاد مبر

ز یاد بردن اهل قبور جایز نیست


2)

شب دراز است و قلندر خواب است

غیر من هر کس دیگر خواب است

برکه در عمق سکوتش غرق است

هیس...! نیلوفر پرپر خواب است

چشم من خواب ز یادش رفته ست

چشمت ای یار ،اگر تر ،خواب است

شاید این جمعه بیایی، شاید

من نگهبانم و بستر خواب است

چشم من خیره به در می خشکد

بی خبر از دل من ،در ،خواب است

گر چه بیدار دعایم مرگ است

مرگ اگر خیر ،اگر شر ،خواب است

قلمم خسته دواتم خالی

برگ برگ دل دفتر خواب است

دل من مستی اش از خاطر رفت

ساقی و باده و ساغر خواب است

چند سالی است چنین می گذرد

چند سالی است که  "قیصر" خواب است