تقدیم به سرهنگ قذافی که خداییش خر است منتها خری که شاخ داشت!

آه سرهنگ اي نماد اشتباه

اي سراپايت به كلي افتضاح

حاصلش قطعا شمايي چون كند

اژدهاي آتشين با خر نكاح

به چه باديگاردهاي خوشگلي

اين يكي چون آفتاب و آن چو ماه

جمع كردي از در و داف خفن

صد سواره صد پياده صد سپاه

رايس را ديگر تو مي خواهي چكار؟

آن برنج دانه كوتاه سياه! ( rice = berenj )

خيمه در كاخ كرملين مي زدي

صد جكوزي صد سونا صد مستراح

ملتت بيچاره بودند و شما

صبح ها استخر و شب ها باشگاه

تازه مي فهمم چرا همچون آدامس

اين چنين چسبيده اي بر تكيه گاه

گفته بودي هر كسي بر ضد توست

كافر است و لاجرم خونش مباح

گاه گاهي كاش مي انداختي

بر دک و پوزت در آيينه نگاه

خون ملت مثل آب جوب نيست

كوچه ها و شهرها هم آبراه

توپ و تانك و تير و بمب و غيره كشك

چون برآرد كودكي از سينه آه

اينكه آدم زير پايت له كني

كار خوبي نيست! چون دارد گناه!

فكر كردي با خريت مي شود

مشكلات از بيخ و از بن رو به راه؟

گور خود را مي كني با دست خود

آنچنان گوری كه صد رحمت به چاه!

مي رسد روزي كه خواهي برگزيد

لانه سگ را به جاي سرپناه

اين كه مي گويم فقط وصف تو نيست

هر كه باشد خواه شيخ و خواه شاه (شيوخ عرب منظور است!)

گر نيارد حق مردم را به جاي

بد مي شود...