به احترام ایران
به احترام ایران یک دقیقه سکوت
به احترام ایران یک دقیقه سکوت
این آخرین شعر علیرضا قزوه است.بی نهایت زیباست.به نظر من که هر بیتش شاه بیته.
چه شب هایی که پرپر شد چه روزانی که شب کردم
نه عبرت را فراخواندم نه غفلت را ادب کردم
برات من شبی آمد که در آیینه لرزیدم
شب قدرم همان شب شد که در زلف تو تب کردم
شب تنهایی دل بود، چرخیدم، غزل گفتم
شب افتادن جان بود رقصیدم، طرب کردم
تمام من همین دل بود دل را خون دل دادم
تمام من همین جان بود جان را جان به لب کردم
دعایی بود و تحسینی، درودی بود و آمینی
اگر دستی بر آوردم، اگر چیزی طلب کردم
تو بودی هر چه اوتادم اگر از پیر دل کندم
تو بودی هر چه اسبابم اگر ترک سبب کردم
نظر برداشتن از خویش بود و خویش او بودن
اگر چیزی به چشم از علم انساب و نسب کردم
الهی عشق در من چلچراغی تازه روشن کن
ببخشا گر خطا رفتم، ببخشا گر غضب کردم
مرداد ماه ۱۳۸۸- دهلی نو
وبلاگ این شاعر بزرگ را توی پیوندهام قرار دادم.
من رشته ی محبت تو پاره می کنم شاید گره خورد به تو نزدیک تر شوم
یک سال 12 ماه داره ،هر ماه 4 هفته ،هر هفته 1 جمعه
48=1×4×12
1175 سال شمسی از غیبت کبری می گذرد
56400=1175×48
سوال:یک سکه را 56400 بار می اندازیم همواره پشت می آید.حساب کنید احتمال اینکه برای بار 56401 ام رو بیاید!!!!!!!!!!!
حق دارید هنگ کنید.احتمالا این سکه خرابه.اصلا سکه دیگه کجا بود؟حالا دیگه کارت های اعتباری اومده.راستی این سکه قراره در مکه رو بیاید پس با این کارتهای اعتباری نمی شه.فقط یه راه می مونه:
Persian Card بانک صادرات!
جواب رو محاسبه کردین؟احتمالا تو مخرج کسر باید 56401! بیاید.ببینین حتی این عدد هم تعجب کرده!پس ما واقعا حق داریم هنگ کنیم.
بله.یه چیزی شد در حدود صفر کلوین.صفر یعنی هیچی یعنی کشک.یعنی بی خودی منتظری احتمالا سرکاریه!
از درس اندیشه اسلامی 1 یادمونه:وقتی اهمیت موضوعی خیلی زیاد باشه ولی احتمالش کم باشه باید به اون موضوع توجه کرد.(قاعده دفع خطر احتمالی)
قیصر امین پور می گه(یعنی گفته بود):
حتی اگر نباشی می آفرینمت چونان که التهاب بیابان سراب را
این صفر ها هر چی می خوان بگن بگن... اما اون که هست...نیازی به آفریدن ما نداره
اما یه چیزی جا افتاد اونی که باید بیاید با این صفر ها خیلی کار داره.می خواد شاخص فلاکت –که محسن رضایی می گفت- رو به صفر برسونه.می خواد ضریب جینی رو صفر کنه.آمار فقر و فحشا به صفر می رسه.احتمالا وام با بهره صفر درصد هم می ده.
اینم مدرکش:
اذا جاء نصرالله و الفتح و رایت الناس یدخلون فی دین الله افواجا...
خوب نصر و فتح شامل اینا هم می شه دیگه!
خدا تو قرآن تضمین کرده.بانک مرکزی و مرکز آمار هم استثنائا رو این قضیه متفقند!
وقتی اون بیاد آدما صفر و یک می شن.خوب=1 و بد=0 بدها از بین می رن و دنیا پر می شه از یک
1111111111111111111111111111111111111111111111111111111111111111111111111
از اینجا به بعد مربوط به ریاضیات نوینه.اونایی که از ریاضیات نوین سردر نمی آرند نخونند!(قابل توجه آقا جواد)
یکی از این یک ها رو اگه بذاریم جلو دو تا از اون صفرها که قبلا بدست آورده بودیم می شه100.صد درصد می آد.اما ای کاش زودتر بیاید تا روی این کلوین رو کم کنه با اون صفرش.
اللهم عجل لولیک الفرج و العافیه و النصر (از همون نصر ها که گفته شد)
ساده صحبت می کنم!
دست من در جیب و در جیبم پر از اکسیژن است!
هدیه بهر غنچه ها
بی گمان!
چند متر از خاک تهران خانه ای مال من است
لیک جایش را نمی دانم کجاست
در حیاطش هم نمی دانم درختی هست ، نیست؟
نورگیرش خوب سیراب از حیاتم می کند؟
بی گمان آینده ای خوش در کمینم خفته است :
شغل نیکو ، پول خوب!
همسری از جنس نور،
بچه هایی احتمالا مو سیاه
چشم های قهوه ای
شک ندارم رو سفیدم می کنند!
زندگی روی خوش خود را هویدا می کند
وام تحصیلی خود را نقد(!) من پس می دهم
شرکتی وا می کنم
نان چندین کارمند و کارگر را می دهم
از پس اندازم به یک خیریه اهدا می کنم
– توشه بهر آخرت –
البته ، یادم نرفته ، راستی!
شرط اصلی مهر تائید خداست
از وقتی خودم را شناختم – یعنی حدودا اول راهنمایی – سعی می کردم خوب باشم.همیشه دوستان زیادی داشتم و با همه معلم ها هم رفیق بودم.- نه پاچه خار ، رفیق – جلسه قرآن می رفتم و شاید بشه گفت 70-80 درصد شخصیت منو همون فضا ساخت.یک فضای دوستانه و صمیمی که نورانی بود به نور قرآن. 30-20 تا بچه که هنوز مکلف نشده بودند و پاک ترین های روی زمین بودند.من هم بر خورده بودم بین اونا. یک روز یک آقایی –آقای تروهید- اومد مدرسه ما و گفت که پنج شنبه ها ساعت 4.5 توی مسجد کلپا یک جلسه قرآن تشکیل می شه مزین به نام امام هادی (ع) .ما هم رفتیم.این که می گم ما، اون موقع شامل 40-30 نفر از بچه ها می شد.یک مدت جلسه ثابت بود توی مسجد کلپا بعد هم گردشی شد بین خونه بچه ها.مربی جلسه یک پسر جوان بود که پیش دانشگاهی درس می خواند –آقای مهر یزدان (ع)- خود جلسه و لذت هاش یک طرف.اردوهایی که پشت سر هم می گذاشتند یک طرف. خدا به پدر آقای تروهید بانی این جلسات عمر با عزت بده.
رفتم دبیرستان علامه حلی: تازه چشم و گوشم باز شده بود و پشت لبم سبزه در اومده بود ولی به لطف جو سالم و بچه های باحالی که دور و بر ما بودند خوب موندم.پاک پاک پاک. مربی جلسه حضرت ولی عصر(عج) = آقای ضیائی (ع)
کنکور را دادیم => مهندسی صنایع – گرایش برنامه ریزی و تحلیل سیستم ها – دانشگاه صنعتی امیرکبیر – همون که یک سال آرزوشو داشتم – با 12 نفر از هم مدرسه ای ها ، پیش به سوی پلی تکنیک تهران => جلسه قرآن تعطیل
هنوز آسمان آفتابی – هنوز پاک پاک
دانشگاه – اردوی مشهد – بازی مافیا با دوستان – درس – درس – درس – معدل 17.94
خوابگاه شهدا
ساختمان شهید کبکانیان
سوئیت 450:
اتاق 451: من ، جواد ، مجتبی ، حاج مهدی => سالم ترین جو ممکن ، باحالترین رفقا
اتق 452 : سجاد گل محمدی ، علیمرادی ، حیدر نجفی ، دریکوند ، تقی نیا => خیلی با مرام و دوست داشتنی. همیشه چیزی برا خوردن پیدا می شه . اتاق همیشه تمیز مثل دسته گل
اتاق 454 : عطا ، ارسلان ، میثم ، علیرضا نفیسی ، مصطفی امینی نسب => بهترین اتاق خوابگاه – جامع بچه های باحال – درس خوان – خون گرم – شاد – گل – آقا – دائم تلپم اونجا- چای همیشه هست
قبل عید => اردوی راهیان نور => نور ، صفا ، خاک ، آسمان ، خدا از در و دیوار می بارید => Max تابع
(حاج آقا رجبی استخاره کرد بد آمد)
هنوز هوا آفتابی است
پروسه بد شدن از اوایل خرداد شروع شد => ظرف دو ماه => نمازها آخر وقت – نماز 4 رکعتی در 2 دقیقه – بعضی روزها نماز صبح خواب – قضایش فراموش – سهمیه قرآن روزانه ای که مدتی بود می خواندم تل انبار شده – مثل کوه سنگینی می کند – شنیدن موسیقی با صدای زن به فتوای آقای خامنه ای با هزار جور دوز و کلک حلال – حساسیت نسبت به فیلم های هالیوود کمتر می شود – برق معصومیت از چشم ها می پره - میانگین روزی 1 ساعت چت می کنم – کی حال درس داره؟ => استاتیک 13 (البته تقصیر استاد هم بود)
وسط گرمای تابستان ولی هوا ابری - دارم کم کم بد می شوم – جلسه قرآن همچنان تعطیل – مدتی است به آقای ضیایی زنگ هم نزده ام
جمعه 9 مرداد صبح ساعت 9 با آقای ضیایی قرار داریم.بحث بیشتر سیاسی است.بهانه ای برای دور هم بودن - بر حسب اتفاق: نماز مغرب و عشا مسجد حضرت مهدی(عج) اول بلوار گنجنامه – نورانی – مسجد با اینکه در منطقه مسکونی نیست پر از آدم – صف ها تا توی حیاط ادامه دارند. بین دو نماز : حاج آقا فاضلیان از هفته جوان می گوید. پیرمرد بغل دستی ام نگاهی به من می کند و می گوید :"قدر خودت را بدان – جوان های خوب کم پیدا می شوند – تو خوبی!!!" می گم:"از کجا معلوم؟" می گه:"دل آدم بهش می گه ،تو خوبی !!! هر چی می خوای از خدا بخواه! بهت نه نمی گه! من تضمین می کنم!"
گریه می کنم.یک شعر تازگی ها گفته بودم.یاد یکی از بیت هاش می افتم:
چه تلاش بی سرانجام کنند دیدگانم که مگر به قطره ای اشک غبار دل بشویند
من بیجا کردم اینو گفتم.اگر اشک نتونه غبار دل رو بشوید کی باید این کارو بکنه؟
پروسه بد شدن را تعطیل می کنم. باید دوباره خوب بشم. باید هوا آفتابی بشه.
می زنم بر بوم جان خویش رنگ سرنوشت در کلاس عمر ، من ، با آبرنگ سرنوشت
نقش را من می زنم ، این طرح را من می کشم خود به دست خویشتن ، اما به رنگ سرنوشت
بایدم طرحی رقم زد جاودان و دلپذیر با سیاه زشت و با سبز قشنگ سرنوشت
یاد دارم روزگاری را که بومم تیره بود دائما می خورد پای من به سنگ سرنوشت
خسته گشتم از سیاهی پرت کردم بوم را باز گشت اما به سویم "بومرنگ" سرنوشت
یک ندا در گوش جانم گفت:" باید ساختن با همه خوب و بد و نوش و شرنگ سرنوشت
از در صلح آی یارا ورنه چون اسفندیار می خورد بر دیده ات تیر خدنگ سرنوشت
همچو یونس ای برادر شاه باشی یا گدا عاقبت هستی گرفتار نهنگ سرنوشت
از کمند زلف لیلی تا به نیرنگ شغاد داستان ها دارد این شهرفرنگ سرنوشت
باز هم می گویمت ای یار باید ساختن با همه خیر و شر و نوش و شرنگ سرنوشت"
این ندا رازی به من آموخت ،یادم مانده است: "با قلم کی می توان آمد به جنگ سرنوشت"
ساعت نقاشی ما هم به پایان می رسد زنگ آخر می خورد ، ای وای زنگ سرنوشت