پروسه ی بد شدن
از وقتی خودم را شناختم – یعنی حدودا اول راهنمایی – سعی می کردم خوب باشم.همیشه دوستان زیادی داشتم و با همه معلم ها هم رفیق بودم.- نه پاچه خار ، رفیق – جلسه قرآن می رفتم و شاید بشه گفت 70-80 درصد شخصیت منو همون فضا ساخت.یک فضای دوستانه و صمیمی که نورانی بود به نور قرآن. 30-20 تا بچه که هنوز مکلف نشده بودند و پاک ترین های روی زمین بودند.من هم بر خورده بودم بین اونا. یک روز یک آقایی –آقای تروهید- اومد مدرسه ما و گفت که پنج شنبه ها ساعت 4.5 توی مسجد کلپا یک جلسه قرآن تشکیل می شه مزین به نام امام هادی (ع) .ما هم رفتیم.این که می گم ما، اون موقع شامل 40-30 نفر از بچه ها می شد.یک مدت جلسه ثابت بود توی مسجد کلپا بعد هم گردشی شد بین خونه بچه ها.مربی جلسه یک پسر جوان بود که پیش دانشگاهی درس می خواند –آقای مهر یزدان (ع)- خود جلسه و لذت هاش یک طرف.اردوهایی که پشت سر هم می گذاشتند یک طرف. خدا به پدر آقای تروهید بانی این جلسات عمر با عزت بده.
رفتم دبیرستان علامه حلی: تازه چشم و گوشم باز شده بود و پشت لبم سبزه در اومده بود ولی به لطف جو سالم و بچه های باحالی که دور و بر ما بودند خوب موندم.پاک پاک پاک. مربی جلسه حضرت ولی عصر(عج) = آقای ضیائی (ع)
کنکور را دادیم => مهندسی صنایع – گرایش برنامه ریزی و تحلیل سیستم ها – دانشگاه صنعتی امیرکبیر – همون که یک سال آرزوشو داشتم – با 12 نفر از هم مدرسه ای ها ، پیش به سوی پلی تکنیک تهران => جلسه قرآن تعطیل
هنوز آسمان آفتابی – هنوز پاک پاک
دانشگاه – اردوی مشهد – بازی مافیا با دوستان – درس – درس – درس – معدل 17.94
خوابگاه شهدا
ساختمان شهید کبکانیان
سوئیت 450:
اتاق 451: من ، جواد ، مجتبی ، حاج مهدی => سالم ترین جو ممکن ، باحالترین رفقا
اتق 452 : سجاد گل محمدی ، علیمرادی ، حیدر نجفی ، دریکوند ، تقی نیا => خیلی با مرام و دوست داشتنی. همیشه چیزی برا خوردن پیدا می شه . اتاق همیشه تمیز مثل دسته گل
اتاق 454 : عطا ، ارسلان ، میثم ، علیرضا نفیسی ، مصطفی امینی نسب => بهترین اتاق خوابگاه – جامع بچه های باحال – درس خوان – خون گرم – شاد – گل – آقا – دائم تلپم اونجا- چای همیشه هست
قبل عید => اردوی راهیان نور => نور ، صفا ، خاک ، آسمان ، خدا از در و دیوار می بارید => Max تابع
(حاج آقا رجبی استخاره کرد بد آمد)
هنوز هوا آفتابی است
پروسه بد شدن از اوایل خرداد شروع شد => ظرف دو ماه => نمازها آخر وقت – نماز 4 رکعتی در 2 دقیقه – بعضی روزها نماز صبح خواب – قضایش فراموش – سهمیه قرآن روزانه ای که مدتی بود می خواندم تل انبار شده – مثل کوه سنگینی می کند – شنیدن موسیقی با صدای زن به فتوای آقای خامنه ای با هزار جور دوز و کلک حلال – حساسیت نسبت به فیلم های هالیوود کمتر می شود – برق معصومیت از چشم ها می پره - میانگین روزی 1 ساعت چت می کنم – کی حال درس داره؟ => استاتیک 13 (البته تقصیر استاد هم بود)
وسط گرمای تابستان ولی هوا ابری - دارم کم کم بد می شوم – جلسه قرآن همچنان تعطیل – مدتی است به آقای ضیایی زنگ هم نزده ام
جمعه 9 مرداد صبح ساعت 9 با آقای ضیایی قرار داریم.بحث بیشتر سیاسی است.بهانه ای برای دور هم بودن - بر حسب اتفاق: نماز مغرب و عشا مسجد حضرت مهدی(عج) اول بلوار گنجنامه – نورانی – مسجد با اینکه در منطقه مسکونی نیست پر از آدم – صف ها تا توی حیاط ادامه دارند. بین دو نماز : حاج آقا فاضلیان از هفته جوان می گوید. پیرمرد بغل دستی ام نگاهی به من می کند و می گوید :"قدر خودت را بدان – جوان های خوب کم پیدا می شوند – تو خوبی!!!" می گم:"از کجا معلوم؟" می گه:"دل آدم بهش می گه ،تو خوبی !!! هر چی می خوای از خدا بخواه! بهت نه نمی گه! من تضمین می کنم!"
گریه می کنم.یک شعر تازگی ها گفته بودم.یاد یکی از بیت هاش می افتم:
چه تلاش بی سرانجام کنند دیدگانم که مگر به قطره ای اشک غبار دل بشویند
من بیجا کردم اینو گفتم.اگر اشک نتونه غبار دل رو بشوید کی باید این کارو بکنه؟
پروسه بد شدن را تعطیل می کنم. باید دوباره خوب بشم. باید هوا آفتابی بشه.
سعید طلایی هستم