اگر خدا بخواهد
ساده صحبت می کنم!
دست من در جیب و در جیبم پر از اکسیژن است!
هدیه بهر غنچه ها
بی گمان!
چند متر از خاک تهران خانه ای مال من است
لیک جایش را نمی دانم کجاست
در حیاطش هم نمی دانم درختی هست ، نیست؟
نورگیرش خوب سیراب از حیاتم می کند؟
بی گمان آینده ای خوش در کمینم خفته است :
شغل نیکو ، پول خوب!
همسری از جنس نور،
بچه هایی احتمالا مو سیاه
چشم های قهوه ای
شک ندارم رو سفیدم می کنند!
زندگی روی خوش خود را هویدا می کند
وام تحصیلی خود را نقد(!) من پس می دهم
شرکتی وا می کنم
نان چندین کارمند و کارگر را می دهم
از پس اندازم به یک خیریه اهدا می کنم
– توشه بهر آخرت –
البته ، یادم نرفته ، راستی!
شرط اصلی مهر تائید خداست
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۱ مرداد ۱۳۸۸ ساعت ۸ ب.ظ توسط سعید طلائی
|
سعید طلایی هستم