چشم
فریاد مزن که گوش چشمم کر شد
صد ترجمه از زبان چشمت کردم
اشعار تو در سکوت صد دفتر شد
رودی که میان دیده هامان جاریست
هر بار ز کوله بار غم می کاهد
بگذار که تفسیر کنم چشمت را
آنگونه که من خودم دلم می خواهد
مگذار که زین کند سخن اسبش را
تا هست سکوت و چشم هامان گویاست
ما را به زبان چه حاجت آنگه که نگاه
پیغمبر آیه های مستانه ماست؟
از دل به زبان هزار فرسخ راه است
صد راهزن این میان کمینند نهان
گنج سخنی که ترک دل می گوید
هرگز نرسد به مقصد از راه زبان
با دیده سخن بگو که بین دل و چشم
اندازه تار موی هم فاصله نیست
تا هست نگاه خوش به حال دل ماست
از بغض سکوت سرد ما را گله نیست
لب باز مکن که از سخن می ترسم
من می شکنم دل زیان از سنگ است
بگذار سکوت کار خود را بکند
بی پرده تمام پرده ها بی رنگ است
گویند رفیقند دل و دیده ولی
این بین زبان سر لجاجت دارد
من را به زبان سرخ مسپار که او
آتش زندم چنان که عادت دارد
او نگاهم می کرد و من می پنداشتم او همان اوی موعود است...
نگاهم می کرد و من اشتیاق را در چشمانش می دیدم...
نگاهم می کرد و عاشق شدم...
یعد ها فهمیدم که فقط نگاهم می کرد...
انگار زبان چشم او لکنت داشت
سعید طلایی هستم