درد دل با حافظ

حافظا عشق بچه بازي شد 

سوژه ناب فيلم سازي شد

هر كسي سبزه بر لبش روئيد

در پي عشوه اي و نازي شد

بس كه ناوك* نثارمان كردند

سينه مان دارت امتيازي شد

مِي ندادند دست دانشجو 

دل به يك جزوه نيز راضي شد

دود مي كرد سينه چون مي سوخت

گازوئيل سوز بود! گازي شد!

گاو صندوق دل سوئيچي بود

تا كه گردد بهينه، فازي شد

جمله معشوق ها زاپاس دارند

آمد و از قضا نياري شد!

مهر بر سكه تا كه گشت عمود

عشق با زندگي موازي شد

عاقلان دستكاري اش كردند

تا حقيقي شد و مجازي شد

بس كه در آن حساب فرمودند

مثل يك مبحث رياضي شد

بزن اي خواجه آستين بالا

عشق محتاج بازسازي شد

 

*ناوك اسم نشريه مونه كه به زودي تو دانشگاه در مي آد.به معني تير.نشنيدي مي گن "ناوك مژگان"؟؟؟

درد

بغضی در گلویم خود را به در و دیوار می زند و نشان از دردهایی دارد که جز سکوت راهی برای ابرازشان نیست.

اما سکوت هم دیگر طاقتش تمام شده.گویی بغض ها در گلویم می زایند و هر لحظه انبوه تر می شوند.نای نفس ندارم. دیگر دارم خفه می شوم.گاهی حقارت آدمی در برابر بزرگی اندوه ها را می توان به وضوح دید.و این لحظه من مصداق آن گاه است.

ناگهان سر و کله شهابی پیدا می شود که تاریکی اندیشه ام را با ردپای درخشان خویش خط خطی می کند.بغض هایم گلویم را رها کرده اند و به سراغ چشم هایم رفته اند.می توان نفس بکشم.آن هوای غریب گویی آب شده و از روزنه نگاهم راهی به بیرون می جوید.شانه هایم می لرزد.قلبم مثل...مثل...نمی دانم ولی خیلی تند می زند. بانگی آشنا در گوشم طنین انداز می شود:

البلاء للولاء

درد جز برای دوست نیست